شمارهٔ ۳۷۱
می روم هر سو سراغ دل ز مردم می کنمطفل شوخی دارم او را هر زمان گم می کنم
خون من می ریزد و می پرسد احوال تو چیستمی زند شمشیر و می گوید ترحم می کنم
ساغر عشرت چو گل آسان نمی آید به دستعمرها خون می خورم تا یک تبسم می کنم
از سر جرم من آن بدخوی پا کوته نکردعمرها شد زیر تیغ او تظلم می کنم
ماه را رخسار او خرگه نشین هاله کردآفرین بر خیره چشمی های انجم می کنم
بی زبانی نعمتی بودست من از سادگیشکوه از خاموشی لبهای گندم می کنم
حرفهای بیجا گفتن از شمشیر تازی برتر استاره می گردد زبانم تا تکلم می کنم
زلف بی پروای او شبها چو بر یارم رسدمی شوم دیوانه و با خود تکلم می کنم
چون تنور از انتظاری می شود چشمم سیاهسفره خود تا سفید از نان گندم می کنم
می روم زین پس سوی میخانه همچون سیدابالش آسایش از خشت سر خم می کنم