گنج

شمارهٔ ۳۴۷

۷ بیت
گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویشبیستون را بر کنم چون گردباد از جای خویش
سینه را از داغهای دل چراغان کرده امدسته گل بسته ام از لاله صحرای خویش
اضطرابم در بیابان ها بود موج سرابمی روم بهر تماشا بر لب دریای خویش
تا نسازد آرزو تکلیف بر هر در مرابندها از کنده زانو نهم بر پای خویش
شمع بزم آرامی و پروانه در جان باختنمردم از اندیشه معشوق بی پروای خویش
در قبای کهنه همچون سرو عمر من گذشتروزگاری شد خجالت دارم از اعضای خویش
تیشه بر کف سیدا گر رو نهم بر بیستونبهر استقبال خیزد بیستون از جای خویش