گنج

شمارهٔ ۳۴۵

۱۲ بیت
اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابششود سنگ فلاخن کهکشان را چرخ مهتابش
ز فعل خویش ظالم وقت بیماری کند توبهبه هوش باز آید و دیوانه را افسون کند خوابش
صدف را به که بگشاید دکان در عالم دیگردر این بازار ارزانست گوهرهای نایابش
ز دوران زمین و قصه قارون چه می پرسیمحیط است این و افتادست کشتی ها به گردابش
نشد از ناخدا بر ساغرم کیفیتی حاصلحبابم کرده ام بسیار سیر عالم آبش
ز بی آرامی خورشید گردون شکوه ها دارددل این شیشه را در اضطراب افگنده سیمابش
کف دست کریمان سحر گوهر گفته اند امانمی گردد گلوی تشنه سیراب از آتش
نصیحت کارگر هرگز نیاید نفس غافل رانسازد هیچ کس بدمست را بیدار از خوابش
نآساید بر آسایش فرزند خود مادرشبان می پرورد این بره را از بهر قصابش
به بزم اهل وحدت ره نباشد خودپرستان رابرو ای زاهد از خلوتم کج نیست محرابش
ز دست نفس گردنکش دلم شد مایل کعبهنباید بود در شهری که ظالم باشد اربابش
مجو ای سیدا آسودگی از گلشن عالمکه دایم بوی خون می آید از دنیا و اسبابش