گنج

شمارهٔ ۳۳۲

۱۰ بیت
پیر گشتیم ز غم یاد جوان ما را بسدیدن تیر در آغوش کمان ما را بس
قرص خورشید به عیسی نفسان ارزانیزیر گردون چو مه نو لب نان ما را بس
کار ما نیست در این باغ چو گل خندیدنآنکه چون غنچه کرم کرد دهان ما را بس
صحبت خم به صراحی و قدح باد عزیزدیدن روی بزرگان جهان ما را بس
کمر و تاج بود را تبه موج و حبابکلهی بر سرو مویی به میان ما را بس
چمن از سردیی دی خانه غارت زده شدگل اگر نیست تماشای خزان ما را بس
آنکه چون تیر ز دلها گذرد مژگانشخویش را گر دهد از دور نشان ما را بس
از خدا جز سخن نرم نداریم طلبشمعان شعله آتش به زبان ما را بس
ما چه باشیم که ره در حرم دل یابیمگر بود جا به صف بی خبران ما را بس
سیدا از سفر عمر کسی آگه نیستبه شتاب آمدن آب روان ما را بس