شمارهٔ ۳۲۷
همرهان رفتند و من پا در وطن دارم هنوزتکیه چون صورت به دیوار بدن دارم هنوز
غنچه گل را نسیم صبح عریان کرد و رفتساده لوحی بین که فکر پیرهن دارم هنوز
شمع ها رفتند و از پروانه آثاری نماندبزم بر هم خورد و فکر انجمن دارم هنوز
غنچه افسرده ام از من شکفتن رفته استگل خزان گردید و سر در پیرهن دارم هنوز
ماتم فرهاد شیرین را به عالم کار کردشکوه ها از بیستون چون کوهکن دارم هنوز
صبح نزدیک آمد و پروانه ها را خواب کردخویش را چون شمع سرگرم سخن دارم هنوز
وقف دندان ندامت شد لب من غنچه وارآرزوی بوسه زان کنج دهن دارم هنوز
سیدا دل کندن از دنیا به پیری مشکل استفکر گردیدن به اطراف چمن دارم هنوز