شمارهٔ ۳۰۸
مرا هر شب تب هجران آن بدخو بسوزاندبه هر پهلو که گردم بسترم پهلو بسوزاند
به روی صفحه دل هر فسونی را که بنویسمدچارش گر شوم آن نرگس جادو بسوزاند
نمی دانم کدامین سبز خط در باغ می آیدکه هر شب باغبان گلهای عنبربو بسوزاند
به گردن بعد از این طومار آغوشم حمایل شددلم را تا به کی تعویذ آن بازو بسوزاند
به دست و پای مجنون من آهن موم می گردددلم آتش نفس زنجیر را چون مو بسوزاند
فلک هر جا که دولتخانه بی بنیاد می سازدز یکسو آب اگر ریزی ز دیگر سو بسوزاند
زمین شور آب و تخم دهقان را کند ضایعنبیند روی نیکی زخم اگر دارو بسوزاند
طلوع صبحدم دود از دماغ شب برون آردچو رومی دست یابد کشور هندو بسوزاند
ز نقش مقدم وحشی غزالم برق می خیزدبیابان را رمیدنهای این آهو بسوزاند
ندارم سیدا از ساده رویان آتشی در دلمرا غمهای آن معشوق چار ابرو بسوزاند