گنج

شمارهٔ ۳۰۷

۸ بیت
نگاهم بی رخش گردید اشک و غنچه گل شدز چشمم خار مژگانها پرید و بال بلبل شد
به یاد روی او رفتم به باغ و ناله ها کردمفغانم شد نسیم صبح و آهم نکهت گل شد
نکرد آن بی ترحم جانب من گوشه چشمیدریغا تندخوئی های او صرف تغافل شد
به گلشن رفته امشب آن مزلف را دعا کردمخط او برگ ریحان گشت خالش تخم سنبل شد
حدیث تیره روزی ها بر نقش آنقدر گفتمکه دود شمع امشب بر سر پروانه کاکل شد
به پا زنجیر رفتم بر طواف تربت مجنونز اشکم لاله گل کرد و بیابان پر ز سنبل شد
ز درهای کریمان ناامید از بس که برگشتمبه دستم کاسه درویزه گر جام توکل شد
صدای سیدا از همدمان بیرون نمی آیدنسیم از بوستان رفت و چمن خالی ز بلبل شد