شمارهٔ ۲۹۶
تهیدستی چو روی آورد طالع واژگون افتدز می هر گه شود پیمانه خالی سرنگون افتد
بود ویرانه بهتر جغد را از صحبت طوطیشود خاموش نادان چون به بزم ذوفنون افتد
به زیر بار منت کی هنرور می نهد گردننجنبد کوهکن گر بر سر او بیستون افتد
شود زنجیر بر پا تار ناهموار سوزن رانماید راه منزل دور گر همره زبون افتد
نفس کوتاه سازد شمع را فانوس بی روزنامید زندگانی نیست چون دم در درون افتد
تهیدستی کند بی قدر و قیمت سرفرازان راز می خالی چو گردد شیشه از صحبت برون افتد
کجا افتد نظر بر پیش ما بالانشینان رامبادا بی کسی را کار بر گردون دون افتد
شود خصم ستمگر زیر دست صاحب تمکینسر فرهاد آخر پیش پای بیستون افتد
شمارد سهل نادان قوت هم پیشه خود رامحال است این که خسرو را نظر بر بیستون افتد
منه از حد برون پا بر گلوی شیشه ای ساقینمی ترسی که بر گردن تو را دعویی خون افتد
کند پهلو تهی از سایه اش سوداگر حادثبسان گردباد آخر به صحرای جنون افتد
دل از داغ تمنایت بیابان مرگ خواهد شدنبیند روی آبادی به صحرایی که خون افتد
شود از ناقه بسیار تابع نفس گردنکشسگ دیوانه را چون خواب گیرد از جنون افتد
ندارد مهربانی کوکبم را بر فلک یاریالهی آفتاب از طاق چرخ نیلگون افتد
به دهر ای سیدا امروز هشیاری نمی بینمقدم هر جا گذارم پا به زنجیر جنون افتد