گنج

شمارهٔ ۲۷۰

۹ بیت
در رهت چون نقش پا امشب دو چشمم چار بودبر سر مژگان نگه خار سر دیوار بود
هر چه گفتم تلخ گفتم هر چه خوردم بود زهردر دهان من زبان گویا زبان مار بود
از دهان ساغرم می آمد امشب بوی خونپنبه مینا چو چشم داغم آتشبار بود
گوش دل تا صبحدم بر حلقه در داشتمبر کف امید من زنجیر شام تار بود
سوختم امشب ز بی تابی چراغ خانه راتا سحر از دست من پروانه در آزار بود
چاک می زد دست کفر عشق بر دوشم لباسطوق پیراهن به گردن حلقه زنار بود
کردم از بی طاقتی سودای آه و ناله گرمآستان خانه ام امشب سر بازار بود
همچو قمری چشم من امروز قدقد می پریدسایه سروت در آغوش که امشب یار بود
سیدا احوال من امشب چه می پرسی ز منبالش من طشت آتش بستر من خار بود