شمارهٔ ۲۶۹
قامتش چون از بهار جلوه رعنا می شودچون گل خمیازه آغوش نظر وا می شود
گر نسازد زلف آهم را جنون مشاطه گیدر گلوی من نفس زنجیر سودا می شود
از کلاهم گل کند برگ خزان و نوبهاربر سرم دست مروت شاخ رعنا می شود
شیر می آید برون از کوه بهر کوهکنروزیی صاحب هنر از سنگ پیدا می شود
می تپد دل در برم چندان که از خود می روماستخوانهای تن من موج دریا می شود
آدمی را مرگ همعصران کند دانای وقتسرو هنگام خزان در باغ یکتا می شود
در ملامت ماند شیرین از هلاک کوهکنعاشق از خود چون رود معشوق رسوا می شود
سیدا آن لاله رو هر جا که منزل می کندداغ خون آلود من چشم تماشا می شود