شمارهٔ ۲۶۲
امشب ای مژگان سیه چشمی که بر روی تو بوددود آهم مارپیچ طاق ابروی تو بود
شمع در فانوس چون دل در بر من می تپیددر کدامین بزم امشب قد دلجوی تو بود
بود در چشمم نگه چون در بیابان گردبادحلقه دامی ک در دنبال آهوی تو بود
ساغری چون گل از دست تو روی تازه داشتغنچه مینا دماغ آسوده از بوی تو بود
آنکه همچون شمع بود او را زبان چرب و نرماز پی افسونگری زانو به زانوی تو بود
مغز را در استخوانم چون فتیله داغ کردصحبت قومی که گرم از آتش خوی تو بود
ماه شبگرد از تو ای آرام جانها پی نیافتتا سحر چون سیدا سرگشته کوی تو بود