شمارهٔ ۲۵۱
دم صبحی که در میخانه از بهر شراب آیدز دلها بهر استقبال او بوی کباب آید
اگر در خواب آن شوخ انتظاری های من بینددر آغوشم بغل واکرده با صد اضطراب آید
مسیحا گر کند بالین ز خشت آستان اوز جای خود نخیزد بر سرش گر آفتاب آید
میان دوستان حایل نگردد دوریی منزلکه از یکساله ره یوسف زلیخا را به خواب آید
نسازند اهل دنیا حفظ آب و روی یکدیگرندارد موج پروا گر شکستی بر حباب آید
نباشد هیچ کس در قصر هستی از طمع خالیسئوال از هر که می سازی همان از وی جواب آید
ز داغش سیدا در دل گلستانی که من دارماگر بر شبنمش سازی نظر بوی گلاب آید