شمارهٔ ۲۳۳
ز سودای رخت همیان زر گل بر سرم ریزدز شب تا صبح مشک سوده سنبل بر سرم ریزد
مهیا کرده ام ای گل برای سوختن خود راشرار از شعله آواز بلبل بر سرم ریزد
ز جوی آرزوی خویش تر ناکرده انگشتیغبار حادثات از سایه پل بر سرم ریزد
به یاد زلف او شبها کنم از سایه بالین راپریشانی شود سبز و چو کاکل بر سرم ریزد
به دوشم سیدا تا میرعادل سایه افگن شدبه گلشن پا گذارم باغبان گل بر سرم ریزد