شمارهٔ ۲۲۶
بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بودمردمک در دیده ام چون بسمل قصاب بود
انتظار مقدمت می بردم امشب تا سحرهمچو شمع کشته در ویرانه ام مهتاب بود
نوبهار ابر خط آبی زد و بیدار کردبس که عمری سرمه در چشم تو مست خواب بود
امشب از بزم حریفان تا سحر بیرون نرفتساغر می کشتی افتاده در گرداب بود
خط برویش کرد چشم بوالهوس را آشناای خوش آن وقتی کلام الله بی اعراب بود
مرده فرزند قابل حیف باشد زیر خاکعمرها بر دوش رستم قالب سهراب بود
در زمان ما سخن قدری ندارد سیدااین گهر زین پیش در گنجینه ها نایاب بود