گنج

شمارهٔ ۲۲۵

۹ بیت
به سوی کلبه ام شامی که آن شمع وصال آیددل از سینه بیرون همچو فانوس خیال آید
شود مژگان به چشم اشکبارم نخل بارآوردر آغوش تماشایم اگر آن نونهال آید
به دست زلف غمازش مگر افتاده مکتوبمکه مرغ نامه بر از کوی او آشفته حال آید
هلال ناخن از گلهای داغم دست برداردبه دل پرسی اگر آن لاله روی خوردسال آید
گریبان طلوع صبح گردد آستین منبه دست کوتهم روزی که دامان وصال آید
به یاد چشم او از شهر اگر بیرون کشم خود رابه استقبال من از دامن صحرا غزال آید
ز ابرویش ندیده قاصد من گوشه چشمینگاهم از تماشایش به قد همچو دال آید
لب خشک مرا روی عرقناک تو تر می سازدبه کام ساغرم از جوی خضر آب زلال آید
دکان خویش را ای سیدا روزی که بگشایممتاعم را خریداری کنان گرد ملال آید