شمارهٔ ۱۹۸
روزی که یار مست برون از چمن شودبلبل غریب گردد و گل بی وطن شود
گر در چمن حدیث لبش در میان نهمگل گوید آنقدر که سراپا دهن شود
بر دست خویش کوهکن آخر هلاک شداین شد سزاش هر که گرفتار زن شود
پروانه یی که در دل فانوس ره نیافتدر روزگار مرگ مرده او بی کفن شود
طوطی ز عکس آئینه ماست نکته دانهر کس به ما نشست ز اهل سخن شود
این شمع کاغذی که قلم تازه ریختستروشنگر چراغ هزار انجمن شود
ما از کسی به شهر خود احساس ندیده ایمهمچون فسانه بر دهن مرد و زن شود
ای سیدا ز بخت سیاهم دهد نشانروزی که زلف یار شکن در شکن شود