گنج

شمارهٔ ۱۸۷

۱۴ بیت
چو بهر پرسشم آن شهسوار می آیدصف ملک ز یمین و یسار می آید
گهی که از غم او می زنم به دل ناخنصدای کوهکن از کوهسار می آید
برم چو نامه اعمال در ترازوگاهکتابتی که به سویم ز یار می آید
به باغ نوخط من دوش می کشید و هنوزنسیم مست صبا مشکبار می آید
ز چاک سینه روشندل خدا ترسمپیمبریست که بیرون ز غار می آید
ز بال مرغ چمن شد قفس گل صد برگکه گفته است به بلبل بهار می آید
کدام لاله رخ امروز در چمن رفتستبه هر که می نگرم داغدار می آید
بر آستانه خود همچو نقش پا عمریستنشسته ام به امیدی که بار می آید
کمند بوی گل آرد به باغ بلبل رادلم به سوی تو بی اختیار می آید
به گرد کوی تو هر روز گردباد از دشتبه جستجوی من خاکسار می آید
اگر به کوه نهم پشت بر زمین ماندغمی که بر من از این روزگار می آید
نگاه گرم تو می سوزد استخوانم راکجا ز برق ترحم بخار می آید
خجالتی که کشی از گناه خود امروزنگاه دار که فردا به کار می آید
سپندوار از آن کوی سیدا امروزچه شد که سوخته و بی قرار می آید