گنج

شمارهٔ ۱۵۵

۱۵ بیت
دل به دام کاکل آن دلربا افتاده استاین فسونگر در دهان اژدها افتاده است
نیست ممکن از سر کوی تو جای رفتنمبنده ها از کنده زانو به پا افتاده است
غنچه دل وا شود از صحبت روشندلانخانه آئینه باغ دلگشا افتاده است
اهل همت را نظر برچینی و فغفور نیستبر زمین این کاسه از دست گدا افتاده است
بی مربی می کند اندیشه آسودگیخانه بر دوشی که دور از متکا افتاده است
روزیی خود از زمین و آسمان گیرد به زورسخت رو هر کس چو سنگ آسیا افتاده است
میوه یی هرگز نچیدم از نهال آرزواین ثمر ناپخته از شاخ هوا افتاده است
با سبکروحان کنم از ناتوانی پیرویاختیارم بر کف باد صبا افتاده است
قوت از اعضای من عمریست بیرون رفته استروزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
دیده دریانشینان روز و شب بر ناخداستکار من در کشتی تن با خدا افتاده است
نی گریبانی رفو کردم نه چاک دامنیآستین کوتاه دستم نارسا افتاده است
بر در ارباب دولت سعی چندان کرده امدستم از خود رفته و کفشم ز پا افتاده است
بر متاع کس میاب من خریداری نمانددر ته گردی کسادی از بها افتاده است
سبزه زار من به برگ کاه پهلو می زندکارم از خشکی به آب کهربا افتاده است
در میان نفس شیطان سیدا باشد غریبچون حسین این تشنه لب در کربلا افتاده است