گنج

شمارهٔ ۱۵۴

۹ بیت
تا هوایت بر سر باد صبا افتاده استبرگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است
تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتابماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است
زرد رویی می کشم هر روز از دون همتانبرگ کاه من به دست کهربا افتاده است
در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمتبر زمین مانند نقش بوریا افتاده است
ماهرویان سرمه را سنگ فلاخن کرده اندگوشه چشم تو تا بر توتیا افتاده است
داغ دل را می کنم هر دم سراغ از لاله زاراین زر از جیبم نمی دانم کجا افتاده است
از من آن نوخط ندارد چون قلم بیگانگیبر سخن از بس که طبعش آشنا افتاده است
مدتی شد راستی از قامت من رفته استروزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
کی خلاصی یابد از دوران دلم ای سیدادانه من در گلوی آسیا افتاده است