شمارهٔ ۱۳
چشم یارم خواب و سنگین است بیداری مرامی کشم داروی بیهوشی است هشیاری مرا
بوی پیراهن به کنعان رفت پیش از کاروانجا دهد در دیده منزل سبکباری مرا
از ندامت پشت دستم گرچه روی دست شدبر کف ایستادست دامان گنه کاری مرا
خرقه من چون گریبان از گلوی من گرفتشد ردا آخر به گردن فوطه زاری مرا
در خیال چشم او هر جا که منزل می کنمنیست دور از زیر سر بالین بیماری مرا
هر که را بینم به نفس خویش دارد بندگیکیست می سازد درین کشور خریداری مرا
تو به از می کردم و یاد جوانی می کنمدر خیالات محال افگند بیکاری مرا
تا زدم در حلقه این زاهدان دست نیازرشته تسبیح من شد دام طراری مرا
شاخ و برگم را غم افتادگان افتاده کرداره یی بودم که سوهان کرد همواری مرا
دیدن خورشید را مانع نباشد هیچ کساز جوانان خوش بود معشوق بازاری مرا
با فش و مسواک زاهد را به کوی خویش دیدخنده زد گفتا سری نبود به دستاری مرا
صبح حشر از روی کارم پرده خواهد برگرفتگر نسازد دامن عفو تو ستاری مرا
یوسف از زندان برون آمد عزیز مصر شدمژده امیدواری ها بود خواری مرا
سیدا در فکر خوبان استخوانم شد سفیدکو جوانی کاندرین پیری دهد یاری مرا