گنج

شمارهٔ ۱۲

۱۱ بیت
زهی فراش زلف عنبرینت طره شب‌هاسپند خال روی آتشینت چشم کوکب‌ها
در این دوران ز میخواران صدایی برنمی‌آیدچو چشم شیشه می تنگ گردیدست مشرب‌ها
ردای شیخ و زنار برهمن رفته‌اند از کارز غفلت داده‌اند از دست خود سررشته مذهب‌ها
بود در چشم زاهد خلوت بی‌انجمن دوزخمعلم راست بی‌اطفال زندان کنج مکتب‌ها
متاع بی‌ثمر جویای چشم کور می‌باشددکان وامی‌شود افسانه را چون شمع در شب‌ها
محال است از ته دل مهربان کردن حسودان رابه افسون کی رود بدطینتی از طبع عقرب‌ها
نوایی ساز ای مطرب که مستان در خروش آیندکه محتاج دم صورند این افسرده‌قالب‌ها
به کویت شبروان از فتنه گردون حذر دارندکند کار عسس با دوربینان چشم کوکب‌ها
در احسان بروی خویش اهل جود بربستندعبث واکرده می‌گردند ارباب طمع لب‌ها
مرا مانند گل عیش از گریبان سر برون آوردچو دست خویش کوته کردم از دامان مطلب‌ها
مشو از یاد حق یک ساعتی ای سیدا غافلکه می‌گردد مربی در دو عالم ذکر یارب‌ها