گنج

شمارهٔ ۱۲۶

۸ بیت
خلعت شادی خزان از قامت گلشن گرفتخون بلبل غنچه بی باک را دامن گرفت
پرده شرم و حیا را زلف او در خون کشیدخط ز یوسف در لباس گرگ پیراهن گرفت
برق حسن او چو آه از حلقه آن زلف جستآتش او خویش را چون دود بر روزن گرفت
آن هلال ابرو کمان از دست رستم می کشدخط چون افراسیابش درچه بیژن گرفت
ناوک مژگان او از کاوش دل باز ماندخنجر الماس او خاصیت آهن گرفت
پاره شد چون گل گریبانش ز دست انداز خطریسمان از اشک و از مژگان خود سوزن گرفت
با نصیحت آشنا گفتم شود بیگانه شددوستان خویش را از سادگی دشمن گرفت
سیدا روز سیه انداخت خط بر روی اومحنت شبهای هجران زود داد من گرفت