گنج

شمارهٔ ۱۲۳

۱۰ بیت
دل در چمن مبندید آتشزده سرائیستکام از جهان مجوئید صحرای کربلائیست
ای باغبان در این باغ دانسته نه قدم راهرگل سر شهیدیست هر برگ بینوائیست
در کوی عشقبازی مردانه پا گذاریدهر منزلی طلسمیست هر گام اژدهائیست
عاشق وصال وحدت زاهد سماع کثرتدر هر دلی خیالی در سری هوائیست
چون شمع آب و آتش کردند سازواریما را به نفس سرکش هر روز ماجرائیست
از بس که بهر روزی گردیده ام جهان رادستار بر سر من چون سنگ آسیائیست
نسبت دهند خوبان با سرو قد خود راباشد سری بتان را هر جا برهنه پائیست
از بس که باغبانان کردند پنبه در گوشهر جغد در گلستان مرغ سخن سرائیست
چون زلف خویش آن شوخ پیچیده سر ز پندمهر حرف من به گوشش گویا هزار پائیست
آغاز عشق دل را ای سیدا میازارباو مکن مدارا یار نوآشنائیست