شمارهٔ ۱۲۲
لعلی که منم تشنه او آب حیات استزلفی که به جان طالب اویم ظلمات است
مژگان که به دل جا نکند خامه موئیستچشمی که سخنگو نبود چشم دوات است
در کوهکنی پنجه فرهاد توان تافتمعشوق اگر دلبر شیرین حرکات است
از موت نجاتی نبود شاه و گدا راچون عرصه شطرنج جهان خانه مات است
معشوق مزلف چو شود وقت رهائیسترویی که شود صاحب خط ماه برات است
ای دل مکن اظهار به او بوسه شب رادزدی که شد اقرار کی امید نجات است
برخیز و بیا بر سر بیمار فراقتای هر قدمت موجب چندین حسنات است
در موسم خط رحم نما بر دل سیداو مفلس عشق است تو را وقت زکوت است