شمارهٔ ۱۲۰
دلبر سوداگر من عزم کابل کرده استداغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است
می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گلمحمل خود را مگر از بال بلبل کرده است
بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه ییبر کمر بربسته شمشیر و تغافل کرده است
از پریشان روزگاری ها نمی آیم برونخاطر آشفته ام بیعت به سنبل کرده است
خیر بادش سیدا کردم نوید وصل دادمی شود معلوم در رفتن تأمل کرده است