گنج

شمارهٔ ۱۱۷

۷ بیت
در برم دل عندلیب بوستان گم کرده استجان در اعضایم چو مرغ آشیان گم کرده است
لاله صحرا دهد از خیمه لیلی نشانگردبادش خاکسار خان و مان گرم کرده است
سایه اقبال می جوید سریی مغز رادولت دنیا همای استخوان گم کرده است
طفل دورافتاده از مادر شود پر ریختهتیر تاب آورده آغوش کمان گم کرده است
لعل چون از کان برآید قدر خود را بشکندبی صدف گوهر چو دندان دهان گم کرده است
چشم گردون می شود شبها سفید از انتظارچرخ بی خورشید چون پیر و جوان گم کرده است
نیست در عالم قراری سیدا خورشید رااین غریب بی سر و پا کاروان گم کرده است