گنج

شمارهٔ ۱۰۸

۷ بیت
ز رویش خانه ام لبریز بود از ماهتاب امشببه گرد کلبه ام چون هاله می گشت آفتاب امشب
عرق از روی شرم آلود او می ریخت چون شبنمدماغ بزم روشن بود از بوی گلاب امشب
به دست خاطر خود داشتم دامان دل جمعیپریشان بود از زلف حواسم پیچ و تاب امشب
نمک در دیده ام می ریخت لبهای سخنگویشچو مژگان می پرید از چشم من رگهای خواب امشب
چو شمع از سوز دل می سوختم بنیاد هستی راکرم فرمود و زد بر آتش سوزانم آب امشب
به چشم هوش می کردم تماشا یار نو خط رانظر پوشیده می دیدم خط روی کتاب امشب
به گرد قامتش چون سیدا گردیده می گفتمچراغ بزم را پروانه شد مرغ کباب امشب