شمارهٔ ۴ - در صفت حضرت شاه نقشبند نور مرقده
رسید امروز ایام گل و شد باغ بزم آرابرآمد لاله بر کف جام می از دامن صحرا
دویده خون در اعضا ارغوان را چون رخ ساقیفتاده همچو سنبل بید مجنون را سر سودا
زند بر نافه آهو سیاهی غنچه لالهدهد خاک چمن بر باد بوی عنبر سارا
به رقاصی ز یکسو سرو دامن بر میان چیدهدفی بر کف گرفته آمد از یکسو گل رعنا
ز جوش خنده گل باغ یکسر شکرستان شدبه گلشن بلبلان چون طوطیان گشتند شکرخا
گرفته سبزه صحن باغ را نرگس لب جو راعروسان چمن امروز بنشستند جا بر جا
مرا افگنده از پا آسمان در اینچنین موسمروم غلطیده سوی آستان خواجه یکتا
ولی عهد شاه نقشبند آن مرشد کاملکه در سر حلقه اش بودند پیران فلک پیما
ملایک صف زنان هر شب به گرد قبر و صندوقشهمه تا صبح می خوانند سبحان الذی اسرا
بود سنگ مزارش تکمه تاج سر شاهانگدای درگهش باشند اگر فغفور اگر دارا
به جستجوی حوض او سر گرداب می گرددازین اندیشه باشد بی قراری در دل دریا
برای خدمت او روز و شب چوگان قندیلشسر خود چون کمان خم کرده ایستاده بر یک پا
تماشای سرطاق بلندی بخش نظارهغبار آشیانش توتیای دیده بینا
فلک از کهکشان انداخته جای نماز اوهمیشه ذکر خیر او بود در عالم بالا
هوای صفه و ایوان پرنقش و نگار نیشحلاوت بخش نکهت ریز و فیض آثار و جان افزا
چو گنگی رو نهد بر روضه آئینه پردازشزبان او همان ساعت چو طوطی می شود گویا
تماشا کن یکی بر تخته لوح هزار اوکف دستیست بیرون گشته بهر حل مشکلها
ز بس بگذشته ام از خان و مان ای مفتح الابواببه درگاه تو رو آورده ام با من دری بگشا
درین درماندگی بگشا سوی من گوشه چشمیز روی لطف دستم گیر چون افتاده ام از پا
ز بزم اهل وحدت ساغر عیشم پر از می کنبه چشم می پرستان سرفرازم دار چون مینا
بیا ای سیدا چون آستان فرش بدین در شوبجو هر حاجتی داری ازین سر منزل اعلا
الهی تا گلستان جهان را رنگ و بو باشدالها تا که باشد گردش افلاک پا بر جا
دو دستم باد از بهر دعا بگشاده تا محشرزبانم باد در مداحی این خاندان گویا