شمارهٔ ۳ - در صفت حضرت شاه نقشبند نور مرقده
ای ز قندیل تو روشن دیده خورشید و ماهای شده پروانه چوگان تو شمع نگاه
بر سر طاعت اجابت بر دعاها منتظرابروی دروازه ات تیر نظر را قبلگاه
هر که بر درگاهت آید او به مطلب می رسددست و روی خویش را ناکرده پاک از گرد راه
حاجبانت در به روی سایلان وا کرده اندهیچ کس از پاسبانانت نباشد دادخواه
آدم آبی به دریا جستجویت می کندرفته است آواز تسبیحت ز ماهی تا به ماه
بر طواف روضه ات پیر و جوان دادند رویبس که جاروب رهت موی سفید است و سیاه
سایلان را آستانت بالش مخمل بودزیر دیوارت بود بر خانه بر دوشان پناه
از طواف روضه ات گردید شاخ گل علموز تمنایش بود در آستین دست نگاه
برنگردد هیچ کس از آستانت ناامیدپادشاهان را دهی تاج و گدایان را کلاه
بر کف ابر اعطای توست دریا قطره ایکوه احسان پیش چشم همتت یک پر ماه
منتظر بر سایلان باشد در احسان تومستعد بر آستانت روز و شب شاه و سپاه
بی نیازند از دو عالم مفلسان کوی توچشم بر دست گدایان تو دارند هل جاه
پیش ایوان تو رفعت تار بوده از فلکاز سر خورشید افتد در تماشایش کلاه
پیشوای اولیای عصر شاه نقشبندهیچ کس را بر کراماتش نباشد اشتباه
اقربایانش بلند اقبال از خورد و بزرگهر یک از اولاد او باشند گردون دستگاه
هر که بر درگاه او می آورد روی نیازسینه او می شود لبریز از فیض اله
ای سر خوان تو لبریز از فقیر و از غنیبهره مند از سفره عامت گدا و پادشاه
از تو بر پا ای ولی و عهد چندین سلسلهوی به دستت حلقه زنجیر چندین خانقاه
آب گوهر پیش آب حوض او بی آبروستخاک پاک او بود از عنبر تر پاره خواه
منفعل ماه از چراغ گوشه ایوان تووی ز فانوس تو نورانی فلک را خیرگاه
اولیاالله را گفتا رو کردارت پسندچار یار مصطفی باشند تو را پشت و پناه
هر چه می گویی خدا او را اجابت می کندبس که چندان کرده ای خدمت به درگاه اله
هر شب نوروز مردم خوار خواران می روندبر گل خارت بود خاصیت مهر گیاه
پادشاها آستانت کعبه خود گفته امبا تو روی آورده ام ای قبله عالم پناه
بر طواف یثرب و بطحا ندارم دسترسلیک دارم نیتی شاید که آرم رو به راه
از خدا و از رسول حق خجالت می کشمبس که ناشکری مرا افگنده در زیر گناه
شهریارا از خطای خود پشیمان گشته اماز کرام الکاتبین بر خویشتن دارم گواه
پادشاها روی بر درگاه تو آورده امتکیه بر جود پیمبر کرده و لطف اله
روزگاری شد که رنجورم ز پا افتاده امکرده از بی قوتی موی سرم ترک کلاه
خیرمقدم گوی باشد بندگانت را سرمیوسف امید من از بس که افتاده به چاه
دارم از دست گدایانت چراغی آرزوبس که باشد تیره شمع کلبه ام از دود آه
توتیای دیده اهل نظر گردان مراپیش چشم خود اگر چه کمترم از خاک راه
قوتی بر دست و پایم ده که برخیزم ز جاهر کجا خواهد دلم آنجا کنم آرامگاه
لشکر اندوه در دنبال من افتاده استآمدم بر آستانت تا شوی پشت و پناه
ای طبیبا دردمندم بر دوای من بکوشدارم از دست کسل عمریست احوال تباه
بر درت امروز همچون سیدا آورده امقامت تقصیر گویان و زبان عذرخواه
صاحبا اقلیم ها روزی که قسمت ساختندماوراء النهریان را آستانت شد پناه