گنج

شمارهٔ ۲ - در صفت شاه نقشبند نور مرقده

۳۱ بیت
ای بر در روضه ات برده فلک التجاوی ز حریمت شده حاجت مردم روا
از تو شده روشناس آئینه اهل دلبا تو شده منتهی سلسله اولیا
رای دل روشنت طاعت او روز و شبدرد تو شرع نبی ذکر تو ذکر خدا
اطلس گردون بود جای نماز شبتسجده صبح تو را بال ملک بوریا
باد بهار آمده از پی فراشیترشته جاروب را زلف نسیم صبا
سرمه به خاک درت سوده جبین نیازبسته به گرد رهت چشم طمع توتیا
خم پی تعظیم تو پشت صغیر و کبیروقف سجود درت جبهه شاه و گدا
گوشه ایوان تو منتظر سایلانکنگره طاق تو تکیه گه مدعا
در خم چوگان تو گشته فلک همچو گویپرتو قندیل تو داده زمین را صفا
در ته ایوان تو هست اجابت مقیمسفره انعام تو پهن به دست دعا
خار سر روضه ات برگ گل آفتابسنگ مزارت بود گوهر عالی بها
خنده زنان پیش پیش در صف محشر رودهر که گل خار تو بر سر خود داده جا
شمع مزار تو را دولت جاوید نورسایه پروانه اش سوخته بال هما
هر که ز حوضت خورد یکدم آبی به صدقکی شود از لطف حق تشنه به روز جزا
آدم آبی به بحر از سر صدق و نیازخانقهی بهر تو کرده ز گوهر بنا
بر سر بازار تو داروی هر درد بودگریه و زاری به من نقد تضرع بها
تا تو خریدار را جانب خود خوانده اییدر ره اقبال تو فیض دکان کرده وا
خلدنشینان خاک از تو کنند التماسلشکر ارواح را بس که تویی پیشوا
نام شریعت علم شد به شه نقشبندوی لقبت در جهان خواجه مشکل گشا
روی به درگاه تو عاجزم آورده امپادشها گوش کن عرض من بینوا
بنده ام و از گنه روی سیه کرده اممضطربم از رسول منفعلم از خدا
توبه به لب گفته ام جرم بدل کرده امهر چه ز من سر زده بود سراسر خطا
توبه کنون کرده ام بر لب پیمان درستاز ته دل داده ام دست به عهد وفا
روی مرا آب و رو بخش ز آب عقیقدر دو الم ساخته رنگ مرا کهربا
کعبه درمان تویی سالک رنجور مندرد خود آورده ام بهر امید دوا
طوف سر کوی تو بر سرم افتاده استقامت من راست کن در ره خود چون عصا
چشم ز خجلت کجا باز کند سوی حقگر تو نکردی شفیع بر گنه سیدا
دست تهی سایلم آمده ام بر درتاز تو بود مطلبم حاجت هر دو سرا
دیده بینای من پیش تو اعما بودچشم و چراغ منی باش مرا رهنما
بهر تسلی به خود می کنم این آرزوای شه عالی نسب تو به کجا من کجا
بیهوده گویی مرا بود هنر پیش از ایندست من و بعد از این دامن مدح شما