گنج

شمارهٔ ۱

۳۰ بیت
زهی از طوطی نطقت مرصع بال گویاییگرفته منشی یونان ز تو منشور دانایی
نباشد طاقت بازوی تو زورآزمایان رااگر از آستین بیرون کنی دست توانایی
صدف پر کرده از آب گهر پیمانه خود رابه گرد روضه ات هر روز آید بهر سقایی
هواخواه تواند از روی دین پیوسته دیندارانطلبگار تواند از جان و دل شهری و صحرایی
دم صبحی که بهر عید از خلوت برون گشتیعلم شد دولت مأمون عباسی به رسوایی
امام اعدل اکمل علی موسی ابن جعفرنسب دارد به پیغمبر حسب دارد به دانایی
شها وارث تویی در مملکت تخت خلافت رابود الحق تو را مسندنشینی و صف آرایی
شود روی زمین مانند دامان شفق گلگوناگر یک ره به خون دشمنان انگشت آرایی
به جدت لشکر روی زمین گشتند کین آورندیدند از سمند او به غیر از پای بر جایی
به کوه قاف اگر حکم تو را سازد فلک وزنیشود از شرم تمکین تو همچون سیل دریایی
به دامان شریفت داد هر کس دست بیعت راشد از عقبی به سامان و لبالب شد ز دنیایی
قدت را دید سرو و گفت اینک طوبی جنتعلم شد در گلستان زان به سرسبزی و رعنایی
نسیم نکهت گیسوی تو بگرفت عالم راگریزان گشت بوی سنبل جنت ز همپایی
به تعظیم تو برخیزند از جا دوست تا دشمنکلاه نورافشان را اگر از دور بنمایی
ز یمن مقدمت ایمن بود مشهد ز غارتگرجبین وقف درت کردند سرداران یغمایی
کند گرداب پنهان در سبوی خویش دریا رادر گنجینه گوهر همان روزی که بگشایی
زند گرد راهت سیلی بروی کحلی اصفاهانبه پابوس تو می آیند از هر سو تماشایی
عصا بر دست اگر گیری و سازی حمله بر دشمناز او تا روز محشر گل کند اعجاز موسایی
ندارد احتیاجی روضه ات با شمع کافوریکند سرپنجه لوحت ز شب تا روز بیضایی
به مدحت هر که بگشاید زبان سازد فلک او راملقب در شکرریزی مسلم در شکر خوایی
شهنشاها تویی یوسف منم پیر جهانخوردهفتاده بر سرم هر روز سودای زلیخایی
ندارم قوتی بر روضه ات حاضر کنم خود راولیکن می کند پیک خیالم دشت پیمایی
ز گردش های دوران روی آورده مرا رنجیز دست و پای من رفتست اظهار توانایی
ز درمان طبیبان کرده ام کوتاه دست خودغریبم بی کسم افتاده ام در کنج تنهایی
دم روح الهی داری نظر بر جسم زارم کننیی عیسی ولیکن می توان کرد عیسایی
ز داروخانه تحقیق معجونی به کارم کنمزاجم را خیال مختلف کرد است سودایی
به سرسبزی علم گردان نهال خشکسالم راکه همچون سرو مشهور جهان گردم به یکتایی
رضای حق به سوی توست از بس صادق القولیشود مقبول عالم هر چه گویی هر چه فرمایی
ز جوبار خضر ده آب و تابی سبزه زارم راکنم در باغ صحبت همچو بوی گل سمن سایی
به سوی سیدا از لطف افگن گوشه چشمینگنجد از قبای جسم خود از روی برنایی