گنج

شمارهٔ ۵

۳۳ بیت
بحمدالله که باز آن خسرو صاحبقران آمدظفر چون کرد در دنبال نصرت در عنان آمد
ز یمن مقدم او گشت روشن دیده مردمعزیز مصر عزت بر سر کنعانیان آمد
ز بهر آنکه پابوسی کند زرین رکابش رامبارک باد گویان ما نو از آسمان آمد
زند پهلو به گردون کلبه خلق از سرافرازیکه در غمخانه امیدواران میهمان آمد
دل اهل جهان امروز چون آئینه روشن شدکه در اقلیم جانها شاه اسکندر نشان آمد
به خون غلطاند گرگان را هراس نیزه عدلشعصا بر کف چو موسی گوسفندان را شبان آمد
به صد الفاظ رنگین تا ادا سازد ثنایش راز گلشن غنچه گل با دهان پر زبان آمد
متاع جود در بازار امکان بود ناپیدابحمدالله که باز این جنس را روی دکان آمد
مزن بر دوش ما ای آفتاب اکنون دم از گرمیهمای دولت شه بر سر ما سایه بان آمد
شه صاحب کرم سبحانقلی خان شاه دریادلکه در هنگام جود او حجاب آلودگان آمد
ز بلخ آن شاه تا عزم بخارا کرد روشن شدکه خورشید فلک از باختر تا خاوران آمد
کنون ای آسمان ظلم و ستم بر طاق نسیان نهبدولتخانه فرماندهی نوشیروان آمد
چو خورشید از رخش نور سعادت می دهد پرتوحسب را خط منشور و سیادت را نشان آمد
صبا بر گل حدیثی گفت از دامان پاک اوز شبنم بوستان را آب حسرت بر دهان آمد
چو غنچه هر که در دل داشت پنهان کینه او راسر خود همچو گل بر کف گرفته باغبان آمد
زهی شاهی که در هنگامه قهر و عتاب اودل دشمن ز خود رفت و تن بدگو به جان آمد
تو آن شاهی که نتوان ساختن غیر از دعای توسر خود خورد هر کس دشمن این خاندان آمد
به امیدی که روزی گردن خصم تو را بنددگرفته پیر گردون ریسمان از کهکشان آمد
کمر در خدمتت پیر و جوان از بس که بربستندبه گردن دشمنت آویخته تیر و کمان آمد
سر خصم تو را می خواست چرخ از پای اندازدبرای قطع کردن تیغ تیزت از میان آمد
به قصد مرغ روح دشمنان تا امر فرمودیز جان طبلباز خصم بانگ الامان آمد
به خاک تیره تا بنشاند حکمت تیره بختان راشکست از هر طرف بر لشکر هندوستان آمد
چو اسکندر تو را امروز بحر و بر مسخر شدخراج و باج بر درگاهت از دریا و کان آمد
ز اقبال بلندت چاکران آشیانت رالباس از اطلس سرخ و کلاه از فرقدان آمد
چو دریا تا شعار خویش کردی گوهرافشانیسحاب از هر طرف چون سایلان دامنکشان آمد
به گلزاری که خلقت کرد عزم سیر در خاطرگلش را مژده از هر سو بهار بی خزان آمد
بهای توسنت سنبل پریشان کرد گیسو رابه استقبال شمشاد تو سرو از بوستان آمد
به نخل بید روزی سایه افگندی و بگذشتیشکفته در رکابت همچو شاخ ارغوان آمد
نثار پایبوست کرد گل مشت زر خود رانسیم صبحدم در مقدمت عنبرفشان آمد
چمن از بهر خدمتگاریی شمع شبستانتمهیا کرده از فواره بر کف شمعدان آمد
چو روی سخت پای تخت را دارد سرافرازینمای خیر مقدم بر زمین از آسمان آمد
شبی چون سیدا می ساختم شاها دعایت رااجابت بر سرم وقت سحر شادی کنان آمد
زبان بکشاد و گفت امروز از گنجینه قسمتشهنشاه جهان را تحفه عمر جاودان آمد