گنج

بخش ۸۹ - در بیان حدیث العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۶ بیت
عقل می‌دانی چه باشد ای پسرآنکه باشد سوی جنت راهبر
عقل می‌دانی چه باشد ای رفیقآنکه برهاند تو را از هر مضیق
عقل همراهی بود سلطان شناسمی‌شناسد شاه را در هر لباس
عقل را باشد دو چشمی دوربینوز هزاران میل چشم دوربین
دیده دارد حجب سوراخ کنپرده‌ها را بردرد از بیخ و بن
دیده‌ای بس تیزبین دیدار جویدر شب دیجور نقش پای جوی
دیدهای عقل باشد شاه بینشاه را پی برده اندرگاه بین
پایگاهش را در ایوان جلالعرش در ایوان او صف نعال
شاه را بیند به حکمت حکمرانبر مکان و لامکان حکمش روان
در حریمش ذره‌ای بی یار نیستذره ای از کار او بیکار نیست
چرخ را بیند کمر بسته وشاقمهر و مه را هم دو مشعل در رواق
بر در او شب یکی زنگی غلامصبح، رومی بچه‌ای کافور فام
شاه را با هر گدا بیند عیانمی‌نبیند هیچ تن را بی روان
عقل را باشد دو گوش حق نیوشگوشها دارد به آواز سروش
می‌نیوشد گوش او ذکر ملکهم نوای نغمهٔ سوق فلک
سر ما مِن شیئیٍ الا یافتهحمد و تسبیح حصارا یافته
عقل را باشد زبانی راست گویهر سخن را بی کم و بی کاست گوی
حکمتش از لب فرو ریزد جوابفهو عین الصدق ینبوع الصواب
عقل را پایی بود گردون نوردپیش پایش پست سقف لاژورد
پایهای عقل باشد عرش پویعرش را در یک قدم تا فرش پوی
عقل، جان را سوی جانان می‌بردقطره‌ها را سوی عمان می‌برد
عقل جانت را رها سازد ز غمهم دل از اندوه و هم تن از سقم
هم بود در روز وحدت یار توهم بود در شام غم غمخوار تو
هرکه را عقل و خرد انباز شدبر رخش درهای شادی باز شد
هرکه را درخورد اینها داده‌اندهرچه او را داد باید داده‌اند
گر تو را همت شکم پروردن استجمع آن و این برای خوردن است
هم‌مزاج گاو و خر باشی یقینپیش و بالایی برای خود گزین
آخوری از بهر او بنیاد کنوز علفزاران هم او را یاد کن
هرکجا بینی خری در آخورییاد او کن کز جوانی برخوری
ور تو را همت به خلق آزاری استحملهٔ دریدن خونخواری است
خویش را بشناس هستی از سباعانما الاجناس یعرف بالطباع
سوی مردم حمله چون آری سگیور زنی زخمی سگی، پس بد رگی
عفعف سگ دان همه دشنام خودحک کن از دیوان مردم نام خود
ور بدرّی یا تو گرگی یا پلنگهست انسان را ز هم‌نامیت ننگ
همچنین خود را از اینسان کن قیاسخویش را از طبع و خوی خود شناس
نزد دانایان بود این آشکارای صفایی این سخن را واگذار