گنج

بخش ۳۵ - حکایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
بد یکی طرار از اهل دوانرفت تا دکان بقالی روان
پس به آن بقال گفت ای ارجمندگردکانت را هزاری گو بچند
گفت ده درهم هزاری مشتریزودتر درهم بده گر می خری
گفت صد باشد بچند این گردکانگفت یک درهم بهای آن بدان
گفت با من گو که ده گردو بچندگفت عشر درهمی ای ارجمند
گفت چبود قیمت یک گردکانگفت او را نیست قیمت ای فلان
گفت یک گردو عطا فرما به منداد او را گردکانی بی سخن
باز کرد از او یکی دیگر طلبخواجه او را داد بی شور و شغب
گفت بازم گردکانی کن عطاگفت بقال از کجایی ای فتی
گفت باشد موطن من در دوانشهر مولینا جلال نکته دان
گفت رو ای دزد طرار دغلدیگری را ده فریب از این حیل
باد نفرین بر جلال الدین توکو نمود این نکته ها تلقین تو
ای تو کودن تر ز بقال دکانبی بهاتر عمرت از ده گردکان
گر کسی گوید که از عمرت بجامانده چل سال دگر ای مرتجی
چند باشد قیمت این چل سال رابازگو تا برشمارم مال را
فاش می بینم که می خندی بر اوخوانیش دیوانه از این گفتگو
پاسخش بدهی که گر ملک جهانمی دهی نبود بهای عمر آن
گر دهی صد ملک بی تشویش رامی فروشم کی حیات خویش را
لیکن ای کودن ببین بی قیل و قالمی دهی مفت از کف خود ماه و سال
بین که آن دیو لعین بیتاب و پیچمی ستاند روز روزت را بهیچ
آخر آن عمری که صد ملکش بهابود افزون نیست جز این روزها
روزها چون رفت عمرت شد تلفنی تورا سرمایه نی سودت بکف
آنچه قیمت بودش از عالم فزونگو چه کردی و کجا باشد کنون
ای دو صد حیف از چنین گنج نهانکان ز دست ما برون شد ناگهان
ای هزار افسوس عالمها دریغکآفتاب ما نهان شد زیر میغ
ای دریغ از گنج باد آورد ماای دریغ آن کو بفهمد درد ما
دردها دارم بدل از روزگارمحرمی کو تا کنم درد آشکار
ای خدا کو دامن کوه بلندتا به کام دل در آنجا روز چند
گه به خاکستر نشینم گه به خاکگه کنم جیب گریبان چاک چاک
گه ز درد خود بنالم وای وایگه به روز خود بگریم های های
خنجری کو تا بدرم سینه رافاش گردانم غم دیرینه را
آمدم یاران بتنگ از دست خودکاش نبود هیچکس را یار بد
کیست دانی یار بدکردار منکاوست دایم همنشین یار من
آتشم زان تیز و دردم زان فزونسینه سوزان ریش دل غمدیده خون
روز من زان شام و شام من سیاهجان از آن فرسوده جان من تباه
آن منم من مایه ی رنج و محنای مسلمانان فغان از دست من
هرکسی نالد ز دست این و آنمن همینالم ز خود ای دوستان
این منی را ای خدا بستان ز منفارغم کن از بلای خویشتن
هست دوری کردن از خود فرض عینبیننا یا لیت بعدالمشرقین