گنج

بخش ۳۴ - دنباله داستان شاه و گرفتاری او به دست زنگیان

زنگیان را چون تصور کرده شاهدوستان مهربان نیکخواه
گفت با ایشان سخنهای نهفتآنچه را نتوان بغیر از دوست گفت
سرّ پنهان شهنشاه جهانزنگیان را زان سخنها شد عیان
رشته ی آزرم خود بگسیختندفاش و بی پروا به شه آویختند
شد اسیر زنگیان آن شاه رادای سپهر از جور بیداد تو داد
گردنش را پالهنگ انداختنددست او بستند و محکم ساختند
گردنش را پالهنگ پالهنگگرده اش وقف درفش عار و ننگ
می کشیدندش به روی خار و خاکمی زدندش حربه های سوزناک
او خیو بر روی او انداختیوین به قتلش دم بدم پرداختی
گه به چوبش می زدند و گه به سنگاینچنین راندند او را تا به زنگ
پس در آنجا از پس اشکنجهادر چهی کردند سلطان را رها
چاهی آن را قعر و پایان ناپدیدنی فرج زان کام و نه رستن امید
پس روان گشتند سوی باخترسوی ملک آن شه والاگهر
آتش ظلم و ستم افروختندهرچه دیدند اندر آنجا سوختند
سرنگون شد تخت شاه مستطابقصرها ویران شد ایوانها خراب
هم رعیت هم سپه برباد رفتنام شاه و کشورش از یاد رفت
آسمان بارید بر باغش تگرگریخت از هم نخل او را شاخ و برگ
رسته گزها جای سرو و نسترنخار و خس رویید جای یاسمن
رفت فرخ فر هما زان مرز و بومآشیانش شد مقام بوم شوم
عندلیب از بوستان پرواز کردزاغ زشت آنجا سخن آغاز کرد
شد چراگاه غزالان تتارجوغ گوران و گوزنان را قرار
ای رفیقان حال ما بی اشتباهسخت می ماند به حال پادشاه
می رویم از باده ی غفلت خرابدر ره دنیا به صد شور و شتاب
حزب شیطان از یسار و از یمینبهر صید ما نشسته در کمین
هان و هان ای راهرو هشیار شودورتر زین راه ناهنجار شو
ای تو در اقلیم امکان پادشاهبلکه صد شه در درونت با سپاه
ای تو زینت بخش اقلیم وجودای ملایک کرده در پیشت سجود
ای کمینه چاکرت چرخ بلندگردن گردن کشانت در کمند
ای طفیل هستیت هم ماه و مهرای برای خدمتت گردان سپهر
ای زمینت جای چرخت زیر پایای سرت کوتاه و فرقت عرش سای
ای گرامی گوهر بحر وجودای تو محرم در غرقگاه شهود
الله الله قیمت خود را بدانخویش را مفروش ارزان ای جوان
الله الله زود از این ره بازگردساعتی با عقل و هوش انباز گرد
زنگیان اند اندرین ره در کمینمی روی تا کی بگو غافل چنین
حیف باشد چون تویی در دست زنگحیف باشد چون تویی در چاه تنگ
حیف باشد چون تو در قید اسارحیف باشد چون تو گردد خاکسار
گو چه خوردستی که مستی اینچنینآسمان را می ندانی از زمین
داروی بیهوشیت آیا که دادقفلها بر چشم و بر گوشت نهاد
کاین چنین غافل روی ره روز و شبمی نیندازی نگاهی در عقب
نی پس ره بینی و نی پیش رانی کسی بشناسی و نی خویش را
باز گرد ای جان از این ره باز گردلحظه ای با عقل خود دمساز گرد
عقل می گوید مرو این راه راچنگ زنگی در میفکن شاه را
از کف خود ملک جاویدان مدهملک جاویدان زکف ارزان مده
دولت سرمد تورا آماده استخوان نعمت تا ابد بنهاده است
رو از این دولت متاب ای خوبرویدست از این نعمت بکش ای نیکخوی
خود تو می دانی که این ره راه نیستور بود پایان آن جز چاه نیست
لیک شیطان دانشت از یاد برددفتر داناییت را باد برد
چند گویی باز گردم بعد از آنسالها بگذشت و می گویی همان
هرچه رفتی راه برگشتن درازمی شود کی می توانی گشت باز
راه گردد دور تن سست و ضعیفمی شود مرکب تورا لنگ و نحیف
تا بکی فردا و پس فردا کنیخویش را رسوا از این سودا کنی
روزگاری شد که فردا گفته ایباز در جای نخستین خفته ای
من ندانم کی بود فردای تووای تو ای وای تو ای وادی تو
هین مگو فردا و پس فردا دگربلکه آید عمر تو فردا بسر
قدر عمر خود چرا نشناختیضایعش کردی و مفتش باختی
مایه ی عمری که ندهی صد جهانگر دهندت در بهای نرخ آن
اندک اندک نی بها و نی ثمنمی فروشی جمله را ای بوالحسن