بخش ۲۲ - راه وصول به مقصد
ای برادر این ره بازار نیستزاد این ره دِرهم و دینار نیست
راه عشق است این نه راه شهر و دهترک سر کن پس در این ره پای نِه
هست این ره راه اقلیم و فناشرط این ره توبه از میل و هوا
مرکب این راه عزم است و وفاتوشهٔ آن رنج و اندوه و عنا
آب عذبش اشک اندوه و غم استعجز و زاری هرچه بَرداری کم است
ای خنک آن جان که زاری کار اوستاندرین ره عجز و ذلت یار اوست
از توکل بایدت بر کف عصاجامهٔ ره کن ز تسلیم و رضا
بایدت بر تن سلاح از یاد دوستای خوش آن کو یاد او همراه اوست
هر که برگیرد سلاح از یاد اوزو گریزد دشمن و صیاد او
بر تن خود چون سلاح آراستیوز سر نفس و هوا برخاستی
خیربادی گو رفیقان را نخستکن وداع این سبک مغزان سست
خاکیان و خاک را با هم گذارپاک کن ز آیینهٔ جان این غبار
وانگهی کن ترک عادات و رسومپس یکی کن جمله افکار و هموم
کن وداع آنگاه ترک خویش گیرپس بگو بسم الله و ره پیش گیر
ترک این بدنامی و هستی بگویراه شهر نیستی خود بجوی
چشم افکن بر بلاد نیستیراه میپیما به یاد نیستی
هرچه را از هستیت باشد اثرپشت پایی زن بر آن و در گذر
هان به تنهایی نپیمایی سبیلهمرهی باید تورا در ره دلیل
هرکه را در ره دلیلی شد رفیقگشت ایمن او ز قطاع طریق
منزل این ره فزونست از شمارهم زصد افزون و هم از صدهزار
اندر این ره راهزن باشد بسیدیو و غول و اهرمن باشد بسی
اندر آن کوه و کمر بسیار هستهم بیابان هست و هم کهسار هست
باشد اندر ره بسی گردابهابوی خون میآیدش از آبها
در بیابانش بریزد پر عقابمغرب از مشرق نداند آفتاب
مرکب مردان در آن ره پی شدهنامههای عمرهاشان طی شده
هر قدم در ره سراب بی حد استکس نه و فریاد آمد آمد است
از سرابش نیکبختان را غریبتا که را آبش بود یا رب نصیب
چون خلیلی را فریبد از سرابتا به هذا ربی آغاز خطاب
در پس صد پرده افزون او نهاناین همی گوید که دیدم هان هان
صد هزاران ساله ره تا کوی دوستمیزند فریاد کاینک بوی اوست
گر نبودی خلت حق همرهشدیدهٔ بینا و جان آگهش
کی رها گشتی ز چنگ رهزنانکی سراب از آب دانستی عیان
کی ره وجهت وجهی یافتیوز گروه آفلین رو تافتی
چون نداری ای پسر جان خلیلهین منه پا اندرین ره بی دلیل
کرده دیو اندر کنار ره کمینآتشی افروخته در هر زمین
خود کند آواز سگ در گرد آنتا بیفتد کاروان اندر کمان
منزلش پندارد آنجا رو نهدخویش را در دام آن سگ افکند
آن سگ او را بندد آن دم دست و پایخون او را هم بریزد جا به جای
گر دلیلی باشدت در ره رفیقاو خلاصی بخشدت در هر مضیق
آنچه را گفتم بود در راه لیکسر به سر باشد طلسم ای یار نیک
بشکنی گر این طلسم بوالعجبفارغ و آسوده گردی از تعب
هیچ ازینها بینی اندر پیش نیستیک قدم از خود به مقصد بیش نیست
لیک باشد از منت این نکته یادکان قدم بر فرق خود باید نهاد