بخش ۲۱ - نداهای جان پس از جدایی از تن
گر نبودی پنبه اندر گوش توور نبودی کر دو گوش هوش تو
میشنیدی نالهٔ پنهان جانوان شکایتهای بی پایان جان
میشنیدی تا چسان گوید سخنبا رفیقان و دیار خویشتن
نالد و گوید خدا را ای مهانیاد آرید از غریبی مستهان
مرغیم اندر قفس افتاده خواریاد آرید از وفا زین مرغزار
سرکشیده زیر پر اندر قفسپر نیفشانده به گلشن یک نفس
رفته از یادم هوای آشیانبسته چشم از جلوههای گلستان
یاد آرید از من ای آزادگانمن در این گلخن شما در بوستان
ای شما آزادگان شاخساردر نشاط از جلوهٔ باغ و بهار
یاد آرید از ترحم یک نفسزین اسیر دام و محبوس قفس
ای شما با یکدگر اندر وطنیاد آرید از وفا گاهی زمن
من هم آنجا آشیانی داشتممهرِ یار مهربانی داشتم
عهد بستم با لب چون قند اویاد باد آن عهد و آن پیوند او
یاد باد آن عهد و آن میثاقهاوان عنایتها و آن اشفاقها
یاد باد ایام وصل دوستانوان تفرجهای باغ و بوستان
وان نشستن با هم اندر مرغزاروان خرامیدن به طرف جویبار
حبذا آن روزگاران حبذاحبذا آن مرغزاران حبذا
حبذا زان دوستاران با وفاحبذا زان باغبان با صفا
ای خوش آن دوران و آن ایامهاوی همایون صبحها و شامها
در جدایی سوختم از اشتیاقآه و واویلاه من حرالفراق
آتش هجران دلم را سوختهشعلهها در سینهام افروخته
آتشی میبینم اندر دل نهانسخت میسوزد از آنم استخوان
آتشی پنهان کنون دارد ظهورپیکر من یارب این یا نخل طور
آتش پنهانم اکنون فاش شدمفتی شهر شما قلاش شد
آتش پنهانم اکنون برفروختجبه و عمامه و دفتر بسوخت
سبحه و سجادهام را باد برددفتر و بحث و جدل را گاو خورد
اجلسونی یاثقاتی اجلسونکاینک آمد بر سرم شور جنون
بار بربست از دلم هوش و خردتا کجا دیگر جنونم میبرد
بگسلم اکنون دو صد زنجیر راچار تکبیری زنم تدبیر را
آتش اندر سینه پنهان تا به کیدر دلم پوشیده توفان تا به کی
فاش میگویم که من دیوانهامهم زعقل و هم خرد بیگانهام
دفتر فرزانگی بر باد رفتمصلحت بینی مرا از یاد رفت
زین سپس با مصلحت کاریم نیستوز جنون خویشتن عاریم نیست
عاشقان را عار نبود از جنونآری آری عشق باشد ذوفنون
میکند مجنون گهی فرزانه راگاه عاقل میکند دیوانه را
فیلسوفی را گهی نادان کندهم سبق با طفل ابجد خوان کند
طفل امی را گهی گردد دلیلتا سبق آموزد از وی جبرئیل
اندر آتش افکند گاهی خلیلگاه موسی را کشد تا رود نیل
تیشه بر کف گه دهد فرهاد راهین بکن این کوه بی بنیاد را
بیستون را کندی ای فرهاد رادآفرین بر دست و بر بازوت باد
تیشهای اکنون به فرق خویش زنبیستونِ هستی خود را بکن
هرکه بر شیرین لبی عاشق شودزندگی او را کجا لایق بود
نیست شو اندر ره عشق ای جوانتا از آن یابی حیوة جاودان
نیست شو ای من فدای نیستیزندهٔ جاویدی از ما نیستی
اقتلونی اصدقائی فیالهواهو اطرحوا جسمی قریباً فی فناه
میدمد اینک صباح روز عیددر ره جانان مرا قربان کنید
یا احبائی لعمری فیالفداهاذبحونی اذبحونی ذبح شاه
پس به خون آغشته سازید این تنمافکنید اندر ره صید افکنم
تا بود از روی رحمت یک نظرافکند بر این تن بی پا و سر
وز نگاهی بخشدش عمر ابدفارغش سازد ز قید نیک و بد
ای صفایی مختصر کن این سخنزانکه این چَه را نمیبینم رسن
باقی احوال دل را باز گویتشنه لب ترسم بمیرم طرف جوی
قافیه تنگست زان جو گفتمتورنه رود نیل جیحون خواندمت
گر نبودی تنگ ما را قافیهمرا تو را گفتیم عین صافیه
عین هم چهبْود تو خود دریاستیوه چه دریایم توفان زاستی
در تو از دریای ژرف لامکانمتصل باشد دوصد دجله روان
دجلههای آب عذب خوشگوارمیرسد هر دم تو را از آن بحار
ای تو ما را اوستاد مهربانجرعهای بر ما از آن دریا فشان
یاد کردی مردن پیش از مماتمردنی کو هست اصل هر حیات
راه این مردن به ما بنمای زودشوق آن، دلها ز دست ما ربود