بخش ۲۰ - اشاره به حدیث شریف موتوا قبل ان تموتوا
دل ازین دیوار خاکی کن جدانصب کن بر طاق جان مجتبا
چیست کندن دل از این دیوار خاککردنش زآلایش تن صاف و پاک
کی دل از آلایش تن پاک شدآدمی چون مرد و جسمش خاک شد
چونکه مُردی دل ز تن مهجور گشتآینه دل از ره تن دور گشت
تن شود کی خاک ای مرد سلیمچون نماند بهر تن امید و بیم
مردن آن نبود که تن بی جان شودچارسوی این بدن ویران شود
خاک گشتن آن نباشد ای پسرکافتد اعضایت جدا از یکدیگر
آن بود کاین جسم محنت کیش توبی بها باشد چو خاکی پیش تو
دیده پوشی از زیان و سود آننبودت باک از نبود و بود آن
دیدهٔ دل را نیندازی بر آنآینهیْ دل را بپردازی از آن
پشت این آیینه سوی تن کنیروی آن بر وادی ایمن کنی
دل ذبیح آسا ازین تن برکنیدیده بر رخسار جانان افکنی
هرچه آن از جنس کالای تن استمینبینی گرچه فرزند و زن است
مرده باشی نی ز جان بلکه از بدنزنده باشی لیک از جان نی ز تن
دل بود اِستاده اندر راه حسنهم از آن ره بگذرد اسپاه حسن
خانهٔ جسمانیانش جا بُوَدهمنشین با زشت و با زیبا بُوَد
مینیفتد در دلت لیک ای رفیقهیچ عکسی رهروان این طریق
بگذرد صد کاروان زین رهگذرمینگردد از یکی دل با خبر
بگذرد صد پادشه با کوکبهدرنیابد گوش دل یک همهمه
غرق گردد گر به توفان بحر و برپای دل از آن نگردد هیچ تر
آتش افتد گر به عالم سر به سردرنیابد دل ز گرمی هیچ اثر
تن نشسته در میان خانمانآستین افشانده دل از این و آن
تن روان در کوچه و بازارهادل ولی فارغ از این پندارها
دل بود خالی ولیکن از فتنخلوتی دارد ولی در انجمن
مرده باشد لیک از میل و هوازنده باشد لیک در ملک صفا
فارغ از این قوم و کار و بارشانایمن از وسواس و از پندارشان
مینبیند آنچه بینند این گروهگوش او مینشنود مایسمعوه
کور باشد لیک از نادیدنیکر بود اما ز نابشنیدنی
لیک این نادیدنش نه از کوری استناشنیدن نه از کری یا دوری است
گر نیابد سرد و گرم روزگارآن نه از نادانی است و اضطرار
از زن و فرزند اگر عاری بودنی ز بی دردی و بی عاری بود
بلکه جانش را هوای دیگر استروی دل او را به جای دیگر است
تن در این ویرانه ده با عمر و زیددل به ملک جان به جولان و طرید
شعلهای از سینهاش سر بر زدهآتش اندر جمله خشک و تر زده
آتشی اندر دلش افروختهکانچه آنجا اندر آید سوخته
گشته پیدا در دلش بحر عمیقکاندر آن گردیده بحر و بر غریق
جرعهای نوشیده و مست است از آنبی خبر از پا و از دست است از آن
بادهای نوشیده از جام الستتا ابد از شور آن افتاده مست
آفتابی بر دلش افکنده نورنیست با آن نور دیگر را ظهور
آری از مشرق چو خور سر برزندبارگه بر عرصه خاور زند
اختران از دیدهها پنهان شوندهمچو یوسف در چَه کنعان شوند
خاصه خورشیدی که صد چون آفتابپیش آن یک ذره ناید در حساب
خاصه خورشیدی که خورشید جهانسایهٔ سیصد هزارم هست از آن
خاصه خورشیدی که گر گردد عیانعرش و کرسی باشد و هفت آسمان
خاصه خورشیدی که چون سازد ظهورنی گذارد موسی و نی کوه طور
از تجلی نحو طور بارقاَصار دکّاً خر موسی صاعقاً
این چه خواهش بود ای موسی دگرطور را کردی چرا زیر و زبر
این چه آتش بد که باز افروختیجمله اسرائیلیان را سوختی
موسیا این نور مطلق از کجاستخیره از آن دیدهٔ عالم چراست
انس و جن و عقل و روح و جسم و جانهم ملایک هم زمین و آسمان
جملگی در پیش این رخشنده نورمشت خفاشند و عاجز از ظهور
کور کردی جمله را این نور چیستآفتابی در شب دیجور چیست
بنگری گر یک نظر در آفتاببینی اندر دیدهٔ خود اضطراب
باشد اندر پیش چشمت روزگارتا زمانی تیره و تاریک و تار
آفتابی را که چندین آفت استسال و ماه و روز و شب در نکبت است
گه حضیض و گه هبوط و گه وبالگه کسوف و گه افول و گه زوال
این بود تأثیرش ای مرد گزینتار سازد دیدهات از آن و این
چون بود پس نور خورشید ازلنور صاف و خالی از هر غش و غل
نور مطلق را چه باشد پس اثرکی دهد ره دیگری را در نظر
دیدهای کان بیند آن خورشید راکی ببیند تیر یا ناهید را
هر دلی کان مشرق این نور شدفارغ از خود همچو کوه طور شد
در دل هرکس تجلی میکنددل ز هر سوداش خالی میکند
هیچکس را با دل او کار نیستغیر یک کس را در آنجا بار نیست
وه چه کس آن کس که جز او نیست کسهر وجودی از وجودش مقتبس
ای خنک آن دل که در وی جای اوستحبذا آن سر که پر سودای اوست
آن دلی کان ماه را منزل بُوَدمن فدایش کان همایون دل بُوَد
دل فدای نام او و یاد اوکشتهٔ بیداد او و داد او
دل که یاد دوست باشد در وطنآب حیوانیست در ظلمات تن
چیست دانی آب حیوان ای کیاآنکه سازد زندهٔ سرمد تو را
ای برادر یاد او را پیشه کندل رها از چنگ هر اندیشه کن
بند بَردار ای پسر از پای دلپس ببین جولان روح افزای دل
دل بپرداز از هوای این و آنبر در دل روز و شب شو پاسبان
تا در آن جز یاد جانان ای پسرره نیابد هیچ سودایی دگر
جان ز جانان میپذیرد ای شکوهیا احبائی الیک حرّکوه
حرکوها الروح الی صوبالحبیبانه فی هذهالدنیا غریب
جان در این ویرانه ده بیگانه استدر دیار قدس او را خانه است
جان در اقلیم صفا دارد وطننی به شام و مصر و بغداد و یمن
این جهان زندان جانست ای پسرمیل آن را سوی آن کشور نگر
میل او بر آب صاف و سبزهزاروان شگفتیهای ایام بهار
آن سرود و بهجت و نور و ضیاءوان نشاط و وجد از عود و نوا
جمله تأثیر دیار جان بودجان ز هجرش روز و شب نالان بود
جان محبوس اندرین زندان تارروز و شب نالد ز هجران بهار