گنج

بخش ۱۹ - بیان مکر و عداوت شیطان به فرزندان آدم

چون ز ترک سجده آن دیو رجیمرانده شد از درگه حی قدیم
بر میان بست آن لعین بدگهراز برای کینهٔ آدم کمر
در هلاک دودمان بوالبشرمی‌کند هر لحظه تدبیری دگر
دامها افکنده اندر راههاکنده اندر راهها صد چاهها
یک قدم نبود که نبود در کمینجامغولی از تبار آن لعین
جامغولان جمله بر کف دامهادر تکاپو بامها و شامها
در کف هریک کمندی تاب‌دارتا کند فرزند آدم را شکار
آدمی چون بگذرد پیرامنشپالهنگی افکند در گردنش
هیچ دانی چیست پیرامون آنغیر یاد حق به دل دادن نشان
تا که دل با یاد حق باشد قرینمی‌نیابد ره در آنجا آن لعین
خانه‌ای کانجا عسس را مسکن استکی در آنجا راه دزد و رهزن است
دور باشِ شه به شهری چون رسیددزد از آنجا رخت خود بیرون کشید
پرتو خور چونکه افتد در جهانمی‌شود خفاش در کنجی نهان
در رهی کانجا پی شیری بودنگذرد دیگر از آنجا دیو و دد
یاد آن کو چرخ را لنگر بوداز پی شیری کجا کمتر بود
وین پی شیر است ای مرد همامدشت دل خالی کند از دیو و دام
پرتو خورشید رخشان است اینفوج خفاش است از آن خوار و مهین
دل چو شد خالی ز یاد کردگارمنزل شیطان و دیو و دد شمار
آری آری دل نمی‌گردد دمیخالی از فکر نشاطی یا غمی
نیست دل را یک دم از یادی گزیرگه به بالا پرد و گاهی به زیر
تن چو دیواریست اندر راه عامدل چو مرآتی در آن کرده مقام
لاجرم هر دم در آن عکس دگرمی‌شود از رهنوردان جلوه‌گر
شارع عام است تن را مکانمی‌نیاساید دمی از رهروان
هرچه از زیبا و زشت از ره گذشتاندر آن آیینه عکسش نقش بست
راه می‌دانی کدام است این حواسشم و ذوق و باصره سمع و مساس
راههای ظاهر است این ای پسرهست در باطن تو را راه دگر
راه باطن راه بس نورانی استرهگذار مشعر روحانی است
راه شهرستان نور است و صفامعبر کروبیان با وفا
عکسهایی کافتد از آن رهروانقُوّتِ دل باشد و قوت روان
راه ظاهر لیک دارد خوب و زشتهم ره دیر است آنجا هم کنشت
هم ملک را اندران باشد ظهورهم از آن ره می‌کند شیطان عبور
اندرین ره آنچه زیبا و نکوستاز ملایک جملگی را خلق و خوست
آنچه نازیبا و زشت است و وخیمباشد از ابلیس او را طبع و خیم
سعد و نحسی کاندرین ره عابر استاین ز دیوان از فرشته ظاهر است
سایهٔ سعدی چو اندر دل فتاداز ملک دل را رسد نور و گشاد
چونکه نحسی در دلت انداخت عکسگشت دل پیرامن آن دیو نحس
تا تو را دل در تن است و تن به راههم بود ره معبر میر و سپاه
دل ز پیرامون شیطان دور نیستلحظه‌ای دل را سرور و نور نیست
هین بکن آیینهٔ دل را ز تنخاتم جم را بگیر از اهرمن