بخش ۲۰۶ - حکایت آن شخصی که گرفتار دو زن بود و سوء عاقبت آن
هرکسی بستاند از تو بهر خویشعاقبت نی سبلتت ماند نه ریش
بود مردی پیش از این عهدی بعیدنیم ریش آن سیه نیمی سفید
داشت در خانه دو زن پیر و جوانمرد روزی بود ازین روزی از آن
چون رسیدی نوبت برنا صنمسر به دامانش نهادی بهر لم
چون شدی از خواب خوش بیهوش و مستبرگرفتی موی کن خاتون به دست
یک به یک هر موی اسپید و کبودکندی از ریش و سبیل خواجه زود
تا چو بیند خواجه ریش خود سیاهبر رخ آن یک نیندازد نگاه
چون ببیند خود جوان و شیرگیرلاجرم بگریزد از آن یار پیر
گفتهاند از پیش پیران جهاندرنگیرد صحبت پیر و جوان
چونکه گشتی نوبت آن پیره زالسر به دامانش نهادی با دلال
چون شدی در خواب سرخوش، پیرزنبهر مو کندن گرفتی موی کن
کردی اندر سبلت و ریشش نگاههرچه دیدی اندران موی سیاه
یک به یک کندی نگار پُشت کنگتا نماید شوی او را آب و رنگ
موی او باشد سپید و نجوانزو گریزد هم نفور آرد از آن
خواجه را هم دل شود زین روی سردآن عجوزه ماند و آن خواجه فرد
روزگاری آن دو یار مهربانمی ربودندی سبیل و ریش آن
خواجه را نی ریش ماند و نه سبالعمر وی شد از پس پنجاه سال
چون قصیری کاندرین عهد زبونشد اسیر اهل این دنیای دون
این رباید دین و آن دنیای اواین برد امروز و آن فردای او
آن یکی بستاند از وی آب روآن ز بهر مال او در جستجو
آن نشیند نزد او گاه نمازسر کند افسانهٔ دور و دراز
آن نهد بر دوش او بار گرانآن بدزدد بار او را در دکان
آن یکی بیهودهای افسانه خوانپیش او بیهوده گوید داستان
من چه کردم دی چهها کردم پریرمن چه گفتم با امیر و با وزیر
دوش اندر مطبخ ما آش بودآش ما پر قند ماش و ماش بود
پار رفتم من به بغداد و حلبمن چه زحمتها کشیدم در طلب
آن فلان کوتاه باشد آن بلندزین بی زور است و خالد زورمند
روزگارش را در این افسانههامی رباید حبذا بیگانهها
خویهای نیک و کالای هنرمی ربایند آنچه باشد سر به سر
همنشینی با بدانت بد کندصحبت کافر تو را مرتد کند
گر به گلشن بگذری گل آوریلاله و ریحان و سنبل آوری
ور به گلخن ساعتی منزل کنیدوده و خاکستری حاصل کنی
گر به عطاران نشینی ای عموجامهات گردد معطر مو به مو
ور روی در دکه انگِشتگرجز سیه رو نایی از آنجا به در
صد زبان گر باشدم اندر دهنتا قیامت هم بگویم من سخن
من نخواهم گفت غیر از این دگرالحذر از صحبت بد الحذر
بس بود اینت نگهدار و بروباقی حال ذبیحالله شنو