گنج

بخش ۲۰۷ - بقیه حال حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ذبیح

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۲ بیت
شست هاجر پیکر فرزند راشانه زد آن کاکل دلبند را
مشک زد آن زلف عنبربار رازد گلاب آن چهرهٔ گلنار را
سرمه‌اش در دیدهٔ مخمور کردظلمتی را داخل اندر نور کرد
جامه پوشانید او را رنگ رنگاندر آگُش درکشیدش تنگ تنگ
زلف او بویید و بوسیدش جبینبر سر و بر رو کشیدش آستین
کرد در آتش سپند و اِن یکادخواند و دستش را به ابراهیم داد
دست او بگرفت ابراهیم فردشد روان و روی خود واپس نکرد
پای کوبان شد روان سرشار و مستکارد بر کف دست فرزندش به دست
شد روان اندر بیابان بیقرارپا زدی از شوق بر خارا و خار
زیر پایش خار گل خارا حریرگرد و خاک پهنه‌اش مشک و عبیر
می‌دویدی در بیابان حرمدر قفایش آن ذبیح محترم
گفت ای جان میهمانت می‌برمبلبلی تا گلستانت می‌برم
طوطیی ای جان من پرواز کنرو به هندستان عز و ناز کن
رو به سوی کعبهٔ مقصود کناین جهان را پا زن و بدرود کن
می‌رویم اینک به میدان منیهان و هان ای جان نثار ان الصلا
ای حریفان سوی جانان می‌رویماز قفس سوی گلستان می‌رویم
سر به کف داریم از بهر خداگر سری دارید یاران الصلا
چون سخن اینجا رسید ای دوستانآتش افتادم به مغز استخوان
باز هندستان به یادم اوفتادشوری از نو در نهادم اوفتاد
شعله‌ور شد آتش پنهان منموج‌زن شد بحر بی پایان من
در هوا دیدم پَر افشان طایراندر قفس شد مرغ جانم پَر فشان
دید مرغی در هوا پرواز کردمرغ جانم پر زدن آغاز کرد
دید مرغان در هوا و از هوسبال و پر بر هم زد اما در قفس
ای دریغا در قفس را باز نیستهم پرم را قوت پرواز نیست
ای دریغا در قفس را بسته استای دریغا بال من بشکسته است
می‌نویسم داستان طوطیانطوطی جانم به فریاد و فغان
گاهگاهی آیدم بر سر جنوننوبت دیوانگی آمد کنون
ای رفیقان فکر تدبیرم کنیدمن شدم دیوانه زنجیرم کنید
لیک سودی نی کنون تدبیر رابگسلم از هم دوصد زنجیر را
غیر آن زنجیر زلف مشکباررو رو آن زنجیر از بهرم بیار
غیر آن زنجیر مویی برشکستپاره سازم گر دوصد زنجیر هست
دوستان زنجیر زلف یار کوسلسله آن گیسوی طرار کو
سلسله آن مو فکن در گردنمورنه خود را من به دریا افکنم
چیست دریا من محیط آتشمهفت دریا را به یک دم درکشم
گویی ای همدم ز بهر دوستاناین سخن بگذار و رو بر داستان
طبع شعر من کنون بر باد رفتهم ردیف و قافیه از یاد رفت
آهوی طبعم مگر صیاد دیدبر کف او خنجر فولاد دید
رم گرفت از من به بحر و بر گریخترشتهٔ نظمم ز یکدیگر گسیخت
نظم چون آید که طبع از کار رفتدل به شوق مژدهٔ دیدار رفت
باز شوقم شوری اندر سر فکندآتشم در خامه و دفتر فکند
نظم چون آید دلم هشیار نیستدر سرم جز شوق وصل یار نیست
داستان افسانه باشد ای فلانمن همی بینم عیان این داستان
هست در گوش من آواز خلیلگشته جانبازان کویش را دلیل
کالصلا ای دوستان الصلاعید قربانست یاران الصلا
روز سر بازی‌ست در بازار عیدگر سری دارید اینجا پا نهید
دل مرا در بر تپید از این صلاجان سبق کرده به میدان بلا
دل به یاد تیغ او در اضطرابسر به راه خنجرش دارد شتاب
جان ز شوق و وجد بال و پر زندتا مگر خود بر دم خنجر زند
لیک می‌گوید همی صیاد مننیستی اندر خور بیداد من
تو هوسناکی و خونت پاک نیستاین سرت شایسته فتراک نیست
حیف باشد خنجر من بر سرتخاک ما را نیست درخور پیکرت
امتحان‌گاه است این میدان ماامتحان کردم تو را من بارها
امتحان کردم تو را ای بوالهوسدر سرت نبود بجز سودا و بس
هر دمت در سر هوای دیگر استدل تو را هر دم به جای دیگر است
همچو طفلان پُر هوسناکی هنوزدر پی بازی با خاکی هنوز
یا برون کن این هوسها را ز دلیا سر خود را ز بهر خود بهل
یا سر سودای گوناگون ببریا بکن سودای ما بیرون ز سر
من همی گویم که ای سلطان دادسعی بی توفیق تو باد است باد
باد پیمایی خدایا تا به چندیک عنایت کن خلاصم کن ز بند
این دل ناشاد من را شاد کنهم ز بند غیر خود آزاد کن
مرغیم در گردنم افتاده داماز تو می‌جویم رهایی والسلام
چون روان شد از پی قربان خلیلشد بلند از جان اهریمن عویل