بخش ۲۰۵ - حکایت مرد روستایی ساده که تخم منار کاشت
روستایی از دهی آمد به شهردید شهری هر طرف با زیب و فر
دید بازار و دکان و چارسویهم در آن میدانها پر هایهوی
چشم او افتاد ناگه بر مناربرکشیده سر به آن نیلی حصار
نیم راهش منزل تیر نگاهزان نگه هم از سر افتادی کلاه
کوته از اوجش کمند واهمهبامش از ذکر ملک پر همهمه
دید آن را روستا حیران بماندپای آن ایستاد و صد لاحول خواند
گه نظر کردی به بالا گه به زیرگاه گفتی انه رب قدیر
یارب این را بهر چه افراشتندتخم آن را در چه عهدی کاشتند
چیست این آیا برای چیست ایناینچنین اعجوبه کار کیست این
سر به جیب فکرت و اندیشه بردهم به دریای تفکر غوطه خورد
روستا با خود درین فکر و نظررِندَکی را اوفتاد آنجا گذر
روستا را اندر آنجا دید بازگاه بیند در نشیب و گه فراز
یافتش حیران کار آن مناربا خیال خود ز حیرت در قمار
باطن از ظاهر بلی پیدا بودحال دل را رنگ رو گویا بود
هر کسی را از برون سوی درونراهها باشد ز حد و حصر فزون
مرد دانا از یکی گفتار توپی برد بر قدر و بر مقدار تو
نزد مرد هوشمند نکتهدانقدر کس از یک سخن گردد عیان
ناتمامی و تمامی را تماممیبرد پی از قعود و از قیام
جنبش چشم و نگاه مردمکمر عیارِ مرد را باشد محک
هم ز رفت و آمد و گفت و شنیدمرد دانا عقل و هوش مرد دید
میشود بر این پزشکان بی تلاشحال جان از نبض و از قاروره فاش
آه بیجا و نگاه نیم چشملب مکیدن گه به مهر و گه به خشم
ره نماید سوی صوفی مرد رابا خبر کن مرد عالم گرد را
اشک یاقوتی و رخسار گهیمیدهد از عشق عاشق آگهی
همچنین آگه شد آن رند لبیبدر مناره حیرت مرد غریب
آمد و گفت ای برادر کیستیاینچنین حیران و زار از چیستی
گفت حیران ماندهام ای هوشمندمن در این اعجوبهٔ بالا بلند
حیرتی دارم که آیا چیست ایناز برای چیست، کار کیست این
گفت باشد نردبان آسمانسر برآورده ز عهد باستان
هر دعایی میرود بالا از اینروزی خلق آید از این بر زمین
زین سبب این خطه آباد است خوشنی چو آن ده واژگون و رو تُرُش
گفت بادا بر تو صد احسنت و زهکاش بودی نردبانی هم به ده
گفت آسان باشد این ای بازیارتخم آن بستان و اندر ده بکار
تا به یک سالت دهد بر نردباننردبانی برشده بر آسمان
هم رود بالا نماز و روزهتانهم بیاید روزی هر روزهتان
چون شنید آن روستایی این سخنچنگ زد در دامن آن بوالحسن
کی تو خضر راستی در این دیاررهنمایی کن مرا تخم منار
داد او را روستا یک مشت زررند دادش یک کف بذرالجزر
هین برو این تخم فرخنده بکارتا ببار آرد تو را در ده منار
روستایی شد روان تا روستااهل روستایش سراسر در ثنا
جمله میگفتند شاید ای کریمدر نثار مقدمت گر جان دهیم
عرصهای را اندر آن ده پاک کردتخم زردک را در آنجا خاک کرد
روز دادش آب و شبها پاس داشتپاسش از هر دیدهٔ خناس داشت
سبز گشت و سر زد این در دفینلیک بارش پهن گشتی در زمین
هرچه او را تربیت میکرد بیشپهن تر گشتی بر و بارش ز پیش
روزها شد بار آن از جا نخاستیک منار آنجا نشد از خاک راست
سال رفت و تخم آن در خاک مانداز غم و حسرت دل او چاک ماند
دی رسید و کشته او بر ندادگاو در دریا شد و عنبر نداد
بهمن آمد برف بارید و تگرگمیوهای سر بر نکرد از زیر برگ
هر گیاهی را عیان آمد بهارشد خزان و کشت او نامد به بار
اینچنین پژمرده این حاصل چراستآفت این حاصل آیا از کجاست
بیل زد دور گزَر بُن را شکافتآن گزر را در زمین بنهفته یافت
آن گزَر را دید بر شکل مناررو به مرکز میرود وارونه وار
گفت اینک این چغاله نردباناین چغاله نردبان کرزمان
این چغاله نردبان ای اهل دهاین منار از آن منار شهر به
لیک وارون رُسته است و میرودرو به پشت گاو ماهی تا ابد
ای دریغا تخم وارون کاشتیمحاصل وارونه زان برداشتیم
ای دریغا تخممان نابود شداجتهاد و سعیمان مردود شد
طالع ما سرنگون افتاده چونلاجرم شد کِشتهٔ ما سرنگون
میرود زین نردبان زین پس یقینروزی ما تا زمین هفتمین
هم دعا و طاعت ما سرنگونمیرود تا اسفلالسافل کنون
همچنانکه طاعت و اعمال ماوین نماز و روزهٔ چل سال ما
مینیفزاید بجز بُعد و شقامینبگشاید دری بر روی ما
نی سروری بخشد و نی حالتینی رسد دل را شفا و راحتی
نی ضیائی میرساند نی صفانی یکی از دردهامان را دوا
ای دریغا عمرمان بر باد رفتعمرمان نی بر طریق داد رفت
ای دریغا مایهمان سودی ندادشعلهها کردیم و جز دودی نداد
عمرنا قد ضاع فی قیل و قالفی نکال اَو ملال اَو خیال
یا اخلائی ذرونی حالنالیتنی راویت قلباً بالیا
یا احبائی دعونی ساعةلیت ابغی من همومی راحة
واگذاریدم دمی با درد خویشبا دل خونین غم پرورد خویش
سالها با هم نشستیم ای مهانگفتنیها گفته شد فاش و نهان
ای بسی محفل به هم آراستیمبس نشستیم و بسی برخاستیم
شمعها شبها بسی افروختیمداستان از یکدگر آموختیم
گر بد و گر نیک بس باشد کنونپا نهید از خلوتم اکنون برون
نی شما را داستان تازهایستنی مرا دوران بی اندازهایست
نی ز صحبتمان مرا کاری گشودنی شما را صحبت من داد سود
صحبت بیهوده آخر تا به چندبیش از این بر ریش ما و خود مخند
سال رفت و ماه رفت ایام رفتروز رفت و صبح رفت و شام رفت
نیمروزی ماند اگر از روزگاررو رو ای همدم مرا با خود گذار
تا گذارم سر به دشت و کوهسارتا بگریم گاهگاهی زار زار
تا حساب روزگار خود کنمیک نظر در کار و بار خود کنم
تا به کی گه ناز این گه ناز آنمحفلم خالی کنید ای دوستان
محفلم تار است از روی شماسینه تنگ از خلق و از خوی شما
هر سری را یک هوای دیگر استاین من بیچاره را خود یک سر است
یک سر و سودای یک عالم کجالوحی و صد رنگ ضد هم کجا
چون نشاید جمع این اضداد کردخویش را باید ز بند آزاد کرد
بند بگسل جان من آزاد شوفارغ از هم بستن اضداد شو
ورنه باشی روز و شب در زیر بارنی تو را کاری گشاید نهاز تو کار