گنج

بخش ۱۶ - بقیه قصه گرگ و خر

چون شنید آن گرگ از خر نعل زراز طمع ابله شد و مفتون خر
پس دوید از حرص تا نزدیک پایپای خر برداشت با دندان ز جای
تا ز دندان نعل زراندام رابرکند زانجا و یابد کام را
خر لگد زد بر دهان و بر سرشکرد خالی سر ز سودای زرش
یک لگد زد خر بر آن گرگ کهنهم شکستش آسیا و هم دهن
کام نگرفته هنوز از نعل زردر سر زر کرد دست و پا و سر
هر که را حرص و طمع از راه بردعاقبت ناکامش اندر چاه برد
چون سرش بشکست و دندانش بریختترک خر کرد و سوی صحرا گریخت
با سر و رخسار خونین آن اُوَیْسبرگرفته راه کوه بوقُبَیْس
زار و نالان لنگ لنگان می‌دویدروبهی او را بدین حالت بدید
پیش آمد کایها‌الفحل‌الامیراین چه حالت هست کافکندت به تیر
دست و پایت را چه شد دندان کجاستاین سر و صورت چنین خونین چراست
گفت بر من از من آمد این بلازانکه کردم پیشهٔ خود را رها
پیشه‌ام قصابی آمد از ازلبود سلاخی مرا شغل و عمل
هم پدر هم جد من قصاب بودخون گاوان و خرانشان آب بود
کی دکان نعلبندی بد مرانعلبندی از کجا و من کجا
گرگ صحرا خویش را رسوا کندچون دکان نعلبندی واکند
ور به انداز خود آن کو پا کشیدهیچ سودی غیر پاسازی ندید
کار دوران را قراری داده‌اندهر کسی را کار و باری داده‌اند
هرکه پا از کار خود بیرون نهادجامه و کالای خود در خون نهاد
می‌نبیند هرکس از هر پیشه سودای بسا کسها که خود را آزمود
کسب هرکس را معین کرده‌اندبهر هر شغلی کسی آورده‌اند
گر به دست مردم استی کارشاندیگری ناکرده است افسارشان
از چه کرد این پینه دوزی اختیارکفش دوزی را بود بیش اعتبار
این چرا پالانگری بر خود گماشتجامه و زربفت و دیبا را گذاشت
از چه کرد آن عطرها را خیربادبار کناسی به دوش خود نهاد
ریش و سبلت در نجاست پروریدهرکه رید او رو به آنجا آورید
خلق را گر حق به خود بگذاشتیگر نه هر کس را به کاری داشتی
ای بسی از کارها مهمل شدیبس دکان بی‌رونق و مختل بدی
هر کسی جُستی بیاوارِ گزینکارهای پست ماندی بر زمین
زین ره آن دانای پنهان و پدیدهر کسی را بهر کاری آفرید
هرکه پا از کار خود برتر نهادداد هم سرمایه هم سودش به باد
هرکه دست از کسب و شغل خود کشیدتیغ غیرت دست و پایش را برید
هرکه جز از شغل خود گوید سخنمشتها از غیبش آید بر دهن