بخش ۱۵ - قصه ی کودک و ذلت طماع از طمع
کودکی را بود نانی با عسلدیگری را نان تنها در بغل
در عسل او را طمع آمد پدیددست خود را سوی آن کودک کشید
کی برادر ای تو از نسل کرامنان تنها چون خورم من بر دوام
زین عسل بخشی مرا هم گر نصیبنبود از احسان و از لطفت غریب
گفت میبخشم تو را گر سگ شویچون روم دنبال من چون سگ دوی
گفت گشتم من سگت بَردار راهتا بیایم از پیات ای نیکخواه
رشتهای افکند پس در گردنشاز پی خود برد در هر برزنش
او همی رفت و دویدش این ز پیوغ وغی میکرد از دنبال وی
گشت سگ از بهر انگشتی عسلزین عسل خوشتر بود صد خم خل
آدمی را سگ کند بی گفتگوای تفو بر این طمع باد ای تفو
دیدهٔ طامع که یا رب باد کورپر نمیگردد مگر از خاک گور