بخش ۱۵۰ - علت اینکه زحل چرا روزها دیده نمی شود
همچو اختر روز کاندر آسماننی ز جرم و نی ز نور آن نشان
گفت با کیوان یکی ایوان نشینکای در ایوان فلک مسند گزین
ای ز نورت چرخ هفتم راضیاهفت گردون از بهایت بابها
بینمت شبها در این نیلی حصارنور افکن از یمین و از یسار
اندرین میدان به جولان و طریددر امان از لیت لیت و کید کید
گاه می تازی ز مغرب سوی شرقگاه کشتی می کنی در غرب غرق
گاه با بهرام سفاکی به جنگگه در آغوش آوری ناهید تنگ
گاه با ماهی به مهر و گه به خشمگاه در چشمک زدن هر سو به چشم
خور ز خاور چون برون آورد سرنی ز تو ماند نشانی نی اثر
نی تو پیدا در سمک نی در سمامی ندانم می گریزی تا کجا
یا شوی در روز فانی ای عجببسته گویا جان تو با جان شب
یا بود خورشید عزرائیل تویا تو هابیلی و آن قابیل تو
گفت نی نی من همان هستم که شبدر فلک بودم به صد شور و طرب
نی گریزم نی شوم فانی و نیستنی ز خورشیدم گله نی داوری ست
لیک پیش هست او من نیستماو اگر خود هست پس من چیستم
پیش نور او نتابد نور مندیده ها گردند ازین رو کور من
دیده ای کان نور را بینا شودکی دگر بر چهره ی من وا شود
هر که دید آن نور با صد زیب و فرنور من کی دید او را در نظر
قطره را بینی اگر تنها بودچون به بحر افتاد کی پیدا بود