بخش ۱۵۱ - مناجات و تضرع به درگاه حضرت قاضی الحاجات
ای خدا ای هم تو پیدا هم نهانهم مکانها از تو پر هم لامکان
نی ز تو جایی پر و نی خالی استوصف تو از این و از آن قالی است
ای منزه از چه و از چون بریهرچه گویم تو از آن بالاتری
پاکی از تقدیس و از تسبیح مااز کنایتها و از تصریح ما
ای برون از حیطه تنزیه منخاک بر فرق من و تشبیه من
آنچه از ادراک ما آرایش استذات پاکت پاک از آن آلایش است
پرده از رخ برفکن یک نیمدمتا نبیند کس به عالم جز عدم
جلوه ای کن بر جهان پیدا و فاشتا شود پیدا که لاشیئیم لاش
پرتوی بر این خیال ما و منکوه انیت ز بیخ و بن بکن
برقع افکن زان جمال دلفروزاز فروغش هر دو عالم گو بسوز
بانگ بر زن توسن اجلال راطی کن این غوغا و قیل و قال را
پرده بگشا پیش خورشید جهانکن سیه رویی او بر آن عیان
جلوه کن دامن کشان بر کایناتتا از ایشان نی صفت ماند نه ذات
محو کن این دفتر اجرام رانسخ کن این آیت ایام را
زین نمایشهای فوج گاوزادای خدایا داد داد و داد داد
رمزی از هستی به ایشان یاد دهاین نمایشها همه بر باد ده
خاصه این مسکین من بی پا و دستاینچنین دارد گمان کان نیز هست
کرده غوغایی بپا از ما و منای دریغ از این خر افسار کن
جلوه ای فرما مرا نابود کننخلم آتش آتش من دود کن
ای دریغا آتش سوزان کجاستتا بسوزاند مرا کین خوش بجاست
از گمان هستیم دل تنگ شدبر من این پندار هستی ننگ شد
از سرم بیرون کن این پندار رادور کن از جسمم این آمار را
جلوه ای کن کن مرا فارغ ز خویشزان فنایی را که دادم شرح پیش
ای صفایی ابلغت رهوار شدجام صهبای تو پر سرشار شد
آرزو میکن ولی بر حد خودجامه گر بری ببر بر قد خود