گنج

شمارهٔ ۲۱

عمری ست که اندر طلب دوست دویدیمهم مدرسه هم میکده هم صومعه دیدیم
با هیچکس از دوست ندیدیم نشانیوز هیچکسی هم خبر او نشنیدیم
در کنج خرابی پس از آن جای گرفتیمتنها و دل افسرده و نومید خزیدیم
سر بر سر زانو بنهادیم و نشستیمهم بر سر خود خرقه ی صد پاره کشیدیم
هر تیر که آمد همه بر سینه شکستیمهر تیغ که آمد همه بر فرق خریدیم
جام ارچه همه زهر بلا بود گرفتیممی گرچه همه خون جگر بود چشیدیم
چشم از رخ هرکس همه جز دوست ببستیمپا از در هرکس همه جز خویش کشیدیم
از آنچه جز افسانه ی او، گوش گرفتیماز هرچه بجز قصه او لب بگزیدیم
هر لوح که در مکتب ما، جمله بشستیمهر صفحه که در مدرس ما جمله دریدیم
هر نقش بجز نقش وی از سینه ستردیمهر مهر بجز مهر وی از دل ببریدیم
جز عکس رخش، زآینه ی دل بزدودیمجز یاد وی از مزرع خاطر درویدیم
گر تشنه شدیم، آب ز جوی مژه خوردیمور گرسنه، لخت جگر خویش مکیدیم
یک چند چنین چون ره مقصود سپردیمالمنة لله که به مطلوب رسیدیم
خرّم سحری بود که با یاد خوش اوبنشسته، که از شش جهت این نغمه شنیدیم
کایام وصال است و شب هجر سرآیدبرخیز «صفایی» چه نشستن که رسیدیم
جستیم ز جا جان بکف از بهر نثارشپس دیده گشودیم و بهر سو نگریدیم
دیدیم نه پیدا اثر از کون و مکان بودجز پرتو یک مهر، دگر هیچ ندیدیم
دیدیم جهان وادی ایمن شده هر چیزنخلی و ز هر نخل انا الله بشنیدیم