شمارهٔ ۲۰
همچو بلبل گر من بی دل زبانی داشتمروز وصل از شام هجران داستانی داشتم
در به روی من چنین محکم مبند ای باغبانپیش از این من هم به اینجا آشیانی داشتم
از پس عمری مرا خواندی و آن هم با رقیببلکه جانا با تو من راز نهانی داشتم
چیست این رسوایی آخر ای جوان من هم چو تودر جوانی مدتی عشق جوانی داشتم
گاهی ای بلبل شنیدی یار اگر فریاد منچون تو من هم روز و شب آه و فغانی داشتم
سوخت ای پروانه یارت، بال و پر داری چه غمکاش من هم چون تو یار مهربانی داشتم
ای مؤذّن این شتابت از چه بود آخر نه وصلنیست بیش از یک شب و من داستانی داشتم
در به روی من چنین می بندی ای جان کاشکیغیر درگاه تو من هم آستانی داشتم
ای «صفایی» من تو را زاهد گمان کردم مراکن بحل چون در حق تو بدگمانی داشتم