شمارهٔ ۲۲
در مدرسه دی با دو سه فرزانه نشستمپیمان پی بشکستن پیمانه ببستم
امروز چو نیکو به حقیقت نگرستمدیدم که به دیروز چه دیوانه شده ستم
سرگشته و حیران سوی میخانه دویدمدر پای خم افتادم و در زود ببستم
دیدند چنینم دوسه دیوانه و گفتنددیوانه ای آیا تو؟ بگفتم بله هستم
گفتند به هم چاره ی این چیست، یکی شانپر کرد ز می ساغری و داد به دستم
گفتم چکنم؟ گفت بپیما و میندیشگفتم که کند عهده ی آن عهد که بستم؟
گفتا پی کفاره ی آن، جام دگر نوشمن نیز دو صد عهد به این حیله شکستم
بگرفتم از او جامی و جام دگر از پینوشیدم و برخاستم و راست نشستم
سر سوی فلک کردم و گفتم که «صفایی»صد شکر خدا را که ازین طایفه رستم