شمارهٔ ۱۴
به این امید دادم جان، که روزی بلکه یار آیدکه جان بهر نثار راهش آن روزم به کار آید
مکن از گریه ی شام و سحر منع من ای همدمکه اشک از چشم من در هجر او بی اختیار آید
شراب ارغوانی نوش وانگه هرچه خواهی کنکه کار مست لایعقل کجا از هوشیار آید
خزان عمر را نبود بهاری در قفا افسوسوگرنه هر خزانی را ز پی فصل بهار آید
شوم فارغ ز سودای بهشت، اندیشه ی دوزخپس از مردن گرم آن شمع یک شب بر مزار آید
کنار خود ز خون دل گلستان آنچنان کردمکه شاید روزی آن سرو روانم در کنار آید
منم آن بلبل بی خود ز یاد گل که از گلشنندانم کی رود فصل خزان و کی بهار آید
سر کویی که باشد در گدایی پادشاه آنجاکجا بیچارهای مثل صفایی در شمار آید